مسیر

معاویه رذایل اخلاقی معاویه معاويه و ربا
 
معاويه و ربا چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
معاویه - رذایل اخلاقی معاویه

معاويه و ربا

أبو قلابه مي‏گويد: من در شام در ميان جمعي بودم كه مسلم بن يسار هم در آنجا بود. در اين بين أبو الاشعث آمد. اينان گفتند: أبو الاشعث ! أبو الاشعث! او نشست. به او گفتم: برايمان حديث عبادة بن صامت را بگو. گفت: در جنگي كه معاويه رياست داشت حاضر بوديم و غنائم زيادي به دست آورديم كه از جمله آنها ظرفي بود از نقره. معاويه به مردي دستور داد كه آن را بفروشند. مردم براي خريد آن هجوم آوردند. خبر به عبادة بن صامت رسيد. برخاست و گفت: من از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم كه از خريد و فروش طلا به طلا و نقره به نقره (و نام بعض ديگر از اجناس از قبيل گندم و جو و... را برد) نهي كرد مگر به اندازه وزن و اگر كسي زيادتر بدهد يا بخواهد، ربا محسوب مي‏شود. مردم از آن خريد و فروش برگشتند (پول خود را پس گرفتند). خبر به معاويه رسيد. برخاست و اينگونه سخنراني كرد:

«ألا ما بال رجال يتحدّثون عن رسول اللّه صلي‏الله‏عليه‏و‏سلم احاديث قد كنّا نشهده ونصحبه فلم نسمعها منه. فقام عبادة بن صامت فاعاد القصّة ثمّ قال: لنحدّثنّ بما سمعنا من رسول اللّه صلي‏الله‏عليه‏و‏سلم و ان كره معاوية ما ابالي لا اصحبه في جنده ليلة سوداء».

صحيح مسلم، ج 3، ص 1210، كتاب المساقاة، باب 15، ح 80.سنن ابن ماجه، ج 2، ص 757، كتاب التجارات، باب 48، ح 2254. (با حذف ذيل حديث).

او در ج 1 سنن ص 8، مقدّمه، ح 18، بعد از نقل حديث (مشابه آنچه كه در صحيح مسلم آمده است)، چنين مي‏نويسد: «فقال له معاوية: يا أبا الوليد! (كنيه عبادة بن صامت) لا اري الربا في هذا إلاّ ما كان من نظرة. فقال عبادة: احدّثك عن رسول اللّه صلي‏الله‏عليه‏و‏سلم وتحدّثني عن رأيك ! لئن اخرجني اللّه لا اساكنك بارض لك علي فيها امرة. فلمّا قفل لحق بالمدينة. فقال له عمر بن الخطّاب: ما اقدمك يا أبا الوليد؟ فقصّ عليه القصّة وما قال من مساكنته. فقال: ارجع يا أبا الوليد إلي ارضك فقبّح اللّه ارضا لست فيها وامثالك. وكتب إلي معاوية: لا امرة لك عليه واحمل الناس علي ما قال فانّه هو ا لامر». خلاصه معني آنكه معاويه به عباده گفت: به نظر من اين ربا نيست مگر آنكه نسيه باشد (يكي از شرائط خريد و فروش طلا و نقره به مثل خودش اين است كه معامله نقدا انجام شود). عباده گفت: من حديث از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به تو مي‏گويم تو از ري و نظر خودت به من مي‏گويي! اگر از اين سرزمين بروم ديگر در جايي كه تو بخواهي بر من رياست داشته باشي زندگي نخواهم كرد. او به مدينه رفت. عمر علّت آن را پرسيد. او نيز داستان را تعريف كرد. عمر گفت برگرد و به معاويه نوشت كه تو بر اين مرد آقايي نداري و مردم را به همان كه او مي‏گويد وادار كه دستور همين است. (همين و ديگر هيچ!)

سنن نسائي، ج 7، ص 294، كتاب البيوع، باب 44، ح 4571. (مشابه حديث مسلم).

در پاورقي آن از قول سندي در ذيل اين قول معاويه كه: «ما بال رجال...» چنين آمده است:

«... استدلال بالنفي علي ردّ الحديث الصحيح بعد ثبوته، مع اتّفاق العقلاء علي بطلان الاستدلال بالنفي وظهور بطلانه بادني نظر بل بديهة. فهذا جرأة عظيمة يغفر اللّه لنا وله».

يعني: معاويه بري ردّ حديث صحيح (و اثبات نظر خويش) دليلش اين بود كه ما نشنيديم و معلوم است كه اين دليل بالبداهة باطل است و اين جرأت بزرگي است كه از خدا خواهيم ما و او را بيامرزد.

آري اگر گناه معاويه فقط همين بود. امكان داشت كه ما هم با سندي هم عقيده شويم ولي... .

در پاورقي متذكّر شديم كه عمر بعد از آنكه فهميد كه معاويه چه كرد فقط امارت معاويه را بر عباده سلب كرد و معلوم است كه وقتي معاويه ببيند كه خلاف شرع عمل كردن هيچگونه عقوبتي ندارد چه مي‏كند. (تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل).

نسائي عباده را چنين معرّفي مي‏كند: «... وكان بدريّا وكان بايع النبي صلي‏الله‏عليه‏و‏سلم ان لا يخاف في اللّه لومة لائم». يعني: او بدري بود و با پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم بيعت كرد كه در راه خدا از سرزنش سرزنش‏كنندگان نترسد.

نسائي در حديثي ديگر چنين مي‏آورد:

«اسيد بن حضير (ظاهرا ـ چنانچه در پاورقي از سندي آمده است ـ «ظهير» درست است نه «حضير») مي‏گويد: من والي يمامه بودم. مروان به من نوشت كه معاويه به او نوشت اگر مال كسي دزديده شد صاحب مال هر جا آن را يافت مي‏تواند بگيرد. من به مروان نوشتم كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم اينگونه حكم كرد كه اگر آن مال به كسي كه متّهم نيست فروخته شد (يعني خريدار ندانست كه آن مال، دزدي است ) صاحب مال مخيّر است مي‏تواند با پرداخت بهي آن از خريدار بگيرد و مي‏تواند پي سارق برود، و بر همين حكم، أبو بكر و عمر و عثمان نيز عمل كردند.

مروان نامه مرا بري معاويه فرستاد. معاويه به او نوشت:

«انّك لست أنت ولا اسيد تقضيان علي ولكنّي اقضي فيما وليت عليكما فانفد بما امرتك به. فبعث مروان بكتاب معاوية. فقلت لا اقضي به ما ولّيت بما قال معاويه». همان، ص 334، باب 96، ح 4689.

معاويه در مقابل آنچه كه از حديث رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به او رسيد با كمال جرأت به مروان مي‏نويسد كه نه تو و نه اسيد حق اظهار نظر ندارند بلكه اين منم كه حكم مي‏كنم و بايد به همان عمل كني. مروان نامه معاويه را به اسيد داد ولي او حاضر به اجري حكم معاويه نشد.

آري، او كاري به حكم خدا نداشت بلكه مي‏خواست آنچه خود مي‏فهميد عمل كند.

 
 
تمامي حقوق اين پايگاه محفوظ و متعلق به شميم شيعه ميباشد. کپي برداري از مطالب سايت برای عموم آزاد مي‌باشد