جهل عمربن خطاب به دستور تيمم چاپ
امتیاز کاربر: / 0
بدخوب 
جناب عمر بن خطاب - علم جناب عمربن خطاب

جهل عمربن خطاب به دستور تيمم

ابن أبي الحديد معتزلى در مقدمه شرح نهج البلاغه، آنجا كه فقهاى اصحاب را معرفي مى‏كند، او و ابن عباس را نام مى ‏برد. در جلد دهم كتابش مى ‏نويسد:

«ولكنه كان مجتهدا يعمل بالقياس والاستحسان والمصالح المرسلة ويرى تخصيص عمومات النص بالآراء وبالاستنباط من اصول تقتضى ما يقتضيه عموم النصوص ويكيد خصمه ويأمر امراءه بالكيد والحيلة ويؤدب بالدرة والسوط من يتغلب على ظنه انّه يستوجب ذلك ويصفح عن آخرين قد اجترموا، يستحقون به التأديب، كل ذلك بقوة اجتهاده وما يؤديه اليه نظره»

ص 13 - 212. خلاصه ترجمه:... لكن او (عمر) مجتهد بود و به قياس و استحسان و غير اينها عمل مى‏كرد. عمومات نص را به نظر شخصى خود تخصيص مى ‏زد. با دشمن با حيله رفتار مى ‏نمود و به اميران خود همين دستور را مى‏داد. هركس را كه گمان مى ‏كرد مستحق عقاب است با تازيانه‏اى ادب مى ‏كرد و بعض از كسانى را كه بايد ادب مى ‏كرد عفو مى‏نمود. همه اينها به قوت اجتهاد و نظر و رأيش بود.

ملاحظه فرموديد كه چگونه اين عالم اهل سنت همه اعمال عمر را با اين جمله كه: «او مجتهد بود» توجيه مى ‏كند. ما از اين عالم و ساير علماى اهل سنت مى ‏پرسيم كه آيا ممكن است كسى مجتهد باشد ولى از قرآن و احكام آن بى خبر بوده و حتى خلاف دستور آن فتوى بدهد؟ اصولا كسى كه مى ‏خواهد به درجه اجتهاد برسد آيا نه اين است كه مى ‏خواهد حكم خدا را از آيات و روايات به دست آورد؟ مگر اجتهاد معنايى غير از اين دارد؟ بنابراين اگر كسى از آيات قرآن بى خبر و نسبت به سنت جاهل باشد هرگز نمى ‏توان او را مجتهد ناميد.

قبلا گفتيم كه عمر در پاره‏اى از موارد از دستور صريح رسول خدا (ص) سرپيچى مى ‏كرد و بر خلاف آن فتوى مى‏داد و خود مى‏گفت: كه مى ‏دانم سنت چنين نيست ولى من چنين مى ‏خواهم! آنگاه بگوييم كه او مجتهد و پيرو سنت رسول خدا(ص)بوده است!

حال به نمونه‏اى ديگر توجه كنيم:

«إنّ رجلا أتى عمر فقال: انى اجنبت فلم أجد ماء. فقال: لا تصل. فقال عمار: أما تذكر يا أمير المؤمنين! اذ انا وانت في سرية فاجنبنا فلم نجد ماء. فاما انت لم تصل وأما انا فتمعكت في التراب وصليت فقال النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم : «انما يكفيك أن تضرب بيديك الارض ثمّ تنفخ ثمّ تمسح بهما وجهك وكفيك» فقال عمر: اتق اللّه يا عمار! قال: إن شئت لم أحدث به.»

بخارى نيز حديث فوق را در جلد اول صحيحش آورده ولكن جهت حفظ كرامت خليفه قول عمر را به سؤال كننده كه: «نماز نخوان» را حذف كرده و در آخر آن هم ننوشت كه عمر به عمار چه گفت. ما متن حديث را از صحيح مسلم نقل كرديم كه ترجمه آن چنين است:

«روزى مردى نزد عمر آمد و گفت: من جنب شدم و آب نيافتم. (براى نمازم چه كنم؟) عمر گفت: نماز نخوان (!) عمار گفت: يا أمير المؤمنين! آيا به ياد نمى ‏آورى روزى را كه من و تو در جائى بوديم و هر دو جنب شديم و آب نيافتيم. تو نماز نخواندى و من در خاك غلتيدم و نماز خواندم و چون نزد رسول خدا (ص) رفتيم حضرت فرمود: كافى بود كه دستها رابه خاك زنى و آن را به صورت و دستها بكشى. عمر گفت: از خدا بترس اى عمار! گفت: اگر بخواهى به كسى نمى‏ گويم».

صحيح مسلم، ج 1 ص 280، كتاب الحيض، باب 28، ح 112.سنن ابن ماجه، ج 1 ص 188، كتاب الطهارة وسننها، باب 91، ح 569. (با حذف قول اخير عمر به عمار تا آخر)سنن أبي داود، ج 1 ص 88، كتاب الطهارة، باب التيمم ح 322.

او مى ‏نويسد كه سؤال كننده از عمر پرسيد كه ممكن است يكماه يا دو ماه به آب دسترسى نداشته باشيم. عمر گفت: من خود نماز نمى‏ خوانم تا آنكه به آب دسترسى پيدا كنم و عمار آن جريان را به ياد عمر انداخت.

سنن نسائى، ج 1 ص 196، كتاب الطهارة، باب 196، ح 311، و نيز ص 200 همان كتاب، باب 201، ح 317.

از اين جريان چند مطلب فهميده مى‏شود:

1-قدرت يادگيرى و حافظه عمر كه وقتى خود با عمار خدمت رسول خدا (ص) رسيدند و حضرت دستور تيمم را دادند آن را فراموش كرد.

2-از آيه قرآن بى خبر بود و نه تنها خود در نبود آب نماز نمى ‏خواند بلكه فتوى‏به نماز نخواندن مى ‏داد. (فتوى به غير علم كه خود مستوجب عقاب است) با آنكه قرآن در دو مورد صريحا مى‏فرمايد كه در نبود آب تيمم بايد كرد: اول در سوره نساء آيه 43 و دوم در سوره مائده آيه 6.

3-در مورد تيمم، عمر به قول عمار قانع نشد و ياد آورى او نه تنها او را متذكر ننمود بلكه به او نيز گفت: كه حواست جمع باشد چه مى ‏گوئى! و ما نديديم كه بعدها هم نظر عمر برگشته و فتوى به تيمم داده باشد.

4-از اين جريان معلوم مى‏شود كه اجتهاد ساختگى عمر وجهى ندارد چه آنكه گفتيم معناى آن تسلط بر آيات قرآن و روايات و سنت است كه از هر دو بى اطلاع بود.

5-مطلب ديگرى كه از اين واقعه فهميده مى ‏شود اينكه قول به مجتهد بودن اصحاب نيز بى وجه است. چه آنكه عمار -كه يكى از برگزيده ‏ترين آنها بوده است- نيز از قرآن بى اطلاع بود و به جاى استدلال به قرآن به قصه‏اى كه عمر آن را فراموش كرده و عاقبت هم به ياد نياورد، استدلال نمود.

6-عمر مى ‏توانست همچون جريان سه بار اجازه گرفتن، اين مسأله را نيز از عده‏اى بپرسد. مخصوصا از على عليه‏السلام كه باب مدينه علم رسول خدا (ص) بود. او نه تنها اين كار را نكرد بلكه به عمار نيز خطاب كرد كه: «اتق اللّه». مگر يادآورى او خلاف تقوى بود كه او را امر به تقوى مى‏ كرد؟

7-از همه اينها گذشته عمر خود همراه گروهى بود كه وقتى يكى از آنها جنب شد و آب جهت غسل نبود. چون از رسول خدا (ص) كسب تكليف كرد حضرت به او فرمود: «عليك بالصعيد فانه يكفيك» يعنى: بر تو باد به خاك كه ترا كافى است.

صحيح بخارى، ج 1 ص 4 - 93، باب التيمم، باب الصعيد الطيب وضوء للمسلم.

در رابطه با اجتهاد اصحاب در همين زمينه به داستان زير توجه كنيد:

اعمش مى‏گويد: از شقيق بن سلمه شنيدم كه مى‏گفت: من نزد عبد اللّه (بن مسعود) و ابو موسى (اشعرى) بودم. ابو موسى به او گفت: به من بگو اگر كسى جنب شد و آب نداشت چه كند؟ گفت: نماز نمى‏خواند تا آنكه آب بيابد. ابو موسى گفت: قول عمار را (كه جريان تيمم را به ياد عمر انداخت) چه مى‏كنى؟ گفت: مگرعمر قانع شد؟! ابو موسى گفت: قول عمار را رها كن با اين آيه چه مى‏كنى؟ (مراد او آيه تيمم بود).

عبد اللّه ندانست كه چه بگويد، گفت: اگر ما به خاطر اين آيه اجازه تيمم بدهيم ممكن است اگر آب سرد باشد غسل را رها كرده و تيمم كنند. به شقيق گفتم: آيا عبد اللّه (بن مسعود) به خاطر همين از دستور به تيمم دادن اكراه داشت؟ گفت: آرى.

همان، ص 6 - 95، باب إذا خاف الجنب على نفسه

آرى! اين است معناى اجتهادى كه براى اصحاب تصور كرده‏اند. آن هم شخصيتى مثل عبد اللّه بن مسعود كه ما نيز براى او ارزش قائليم. «تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل».

جالبتر از همه روايتى است كه نسائى نقل مى‏كند. روايتى مخالف قرآن و سنت قطعى:

«... إنّ رجلا أجنب فلم يصل فأتى النبى (ص)فذكر ذلك له فقال: «أصبت» فاجنب رجل آخر فتيمم وصلى فاتاه فقال نحو ما قال للآخر يعنى اصبت»

يعنى: مردى جنب شد و نماز نخواند. نزد پيامبر (ص) آمد حضرت او را تأييد كرد. ديگرى جنب شد و با تيمم نماز خواند حضرت او را هم تأييد كرد!

ج 1 ص 202، كتاب الطهارة، باب 205 ح 322،

كدام عالم سنى -ياحتى جاهل و عامى- مى‏پذيرد كه رسول خدا (ص) كسى را كه مى‏توانست بلكه مى‏بايست با تيمم نماز بخواند و نخواند، تأييد كرده باشد و بفرمايد كه كار تو (يعنى ترك نماز) درست بوده است؟ آيا اين روايت براى توجيه عمل خليفه نمى‏باشد؟