ادعای موافقات عمر بر نزول آیات قرآن چاپ
امتیاز کاربر: / 11
بدخوب 
جناب عمر بن خطاب - فضایل ساختگی برای عمر بن خطاب

ادعای موافقات عمر بر نزول آیات قرآن

مراد از عنوان فوق اين است كه در مواردى، خداوند به موافقت آنچه كه عمر گفت: آيه‏اى نازل كرد و اين را از مهمترين مناقب عمر شمرده‏اند.

عمر خود مى‏گويد: «وافقت ربى في ثلاث: في مقام ابراهيم و في الحجاب و في اسارى بدر»

يعنى من در سه مورد با پروردگارم موافقت كردم (اين جمله محترمانه نقل شده و إلاّ بايد مى‏گفت: پروردگارم با من در سه مورد موافقت كرد)

الف - در مقام ابراهيم ب - درحجاب ج - در اسيران بدر.

در پاورقى صحيح مسلم، در ذيل اين قول عمر، آمده است: اين از بالاترين مناقب و فضائل عمر است، و خود، (محمد فؤاد عبد الباقى) سه منقبت ديگر بدان مى‏افزايد و آنها عبارتند از موافقت در مورد غيرت زنها و موافقت در مورد نماز بر منافق و تحريم خمر.

ما به خواست خدا درباره اين موافقتها يعنى مهمترين فضيلت عمر بحث مى‏كنيم:

صحيح مسلم، ج 4 ص 1865، كتاب فضائل الصحابه، باب 2، ح 24.

(البته بخارى قول عمر را با اين اختلاف نقل مى‏كند كه به جاى اسيران بدر، اجتماع زنها در غيرت را مى‏آورد).

الف - موافقت در مورد مقام إبراهيم

عمر مى‏گويد: به رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله گفتم: «لو اتخذنا من مقام ابراهيم مصلى» يعنى كاش ما مقام ابراهيم را مصلى قرار مى‏داديم. آنگاه آيه نازل شد كه:

وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلّى آيه 125 از سوره بقره. يعنى مقام ابراهيم را مكان نماز قرار دهيد.

اى كاش صاحبان صحاح توجه داشتند و روايات خلاف آن را نقل نمى‏كردند.چون:

قدم النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم وطاف بالبيت سبعا وصلى خلف المقام ركعتين ثمّ خرج إلى الصفا...

صحيح بخارى، ج 2 ص 189، كتاب الحج، باب من صلى ركعتى الطواف خلف المقام، وص 195، باب ما جاء في السعى بين الصفا والمروة، و ص 206، باب من ساق البدن معه.سنن ابن ماجه، ج 2 ص 986، كتاب المناسك، باب 33 ح 2959.سنن أبي داود، ج 2 ص 175، كتاب المناسك، باب في رفع اليدين إذا رأى البيت، ح 1871.

يعنى: چون پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله داخل (مسجد الحرام) شد هفت بار طواف (كعبه) نمود و پشت مقام دو ركعت نماز گزارد سپس به طرف صفا رفت... .

عن جابر بن عبد اللّه قال: سمعت رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم حين قدم مكه طاف بالبيت سبعا فقرأ: «واتخذوا من مقام ابراهيم مصلى) فصلى خلف المقام

سنن ترمذى، ج 5 ص 193، كتاب تفسير القرآن، باب 3، ح 2967.سنن ابن ماجه، ج 2 ص 1033، كتاب المناسك، باب 84، ح 3074.اين حديث طولانى و بيش از 5 صفحه مى‏باشد و عبارت متن در صفحه دوم قرار داد.سنن أبي داود، ج 2 ص 183، كتاب المناسك، باب صفة حجة النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم ، ح 1905 (در ضمن حديثى طولانى).سنن نسائى، ج 5 ص 235، به بعد بابهاى 149 و 163 و 164 و 172 ح 2936 و 2958 و 2959 و 2960 و 2971.

يعنى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بعد از طواف، آيه فوق را قراءت كردند و سپس پشت مقام نماز خواندند.

اين دسته روايات نيز به خوبى نشان مى‏دهد كه آيه مزبور قبلا نازل شده بود.

ترديدى نيست كه قبل از حجة الوداع آن حضرت اعمال حج و عمره به جا آوردند و قطعا -چنانچه از روايات آتى برمى‏آيد- نماز طواف به جا مى‏آوردند و دستور خواندن آن نماز در پشت مقام نازل شده بود، نه آنكه در حجة الوداع عمر پيشنهاد كرده و آيه فوق نازل شده باشد. به اين روايات نيز توجه فرمائيد:

قال ابوذر:... فجاء النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم فطاف بالبيت وصلى ركعتين خلف المقام

صحيح مسلم، ج 4 ص 1923، كتاب فضائل الصحابة، باب 28 (در فضائل ابوذر)، ح 132.

ابو ذر در ابتداى اسلامش در مكه مى‏گويد كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بعد از طواف، پشت مقام نماز خواند. آيا باز هم شكى باقى مى‏ماند كه موضوع نماز پشت مقام سابقه طولانى دارد؟

عن جابر انّه قال: لما فرغ رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم من طواف البيت، اتى مقام ابراهيم. فقال عمر: يا رسول اللّه! هذا مقام ابينا ابراهيم الذى قال اللّه: وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلّى.

يعنى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بعد از طواف نزد مقام آمد. عمر گفت: يا رسول اللّه! اين همان مقام پدرمان ابراهيم است كه خداوند فرمود: وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلّى.

سنن ابن ماجه، ج 1 ص 322، كتاب اقامة الصلاة والسنة فيها، باب 56 (باب القبله)، ح 1008.

اين روايت به خوبى نشان مى‏دهد كه اين آيه قبلا نازل شده بود و عمر از آن مطلع بود. جالب است كه جاعلان حديث موافقت خدا با عمر، ناشيانه آيه قرآن را با تغييرى جزئى به عمر نسبت مى‏دهند. آيا مى‏توان باور كرد كه او در درجه‏اى از فصاحت بود كه بتواند جمله‏اى شبيه قرآن بياورد؟ كارى كه نه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و نه احدى از فصحاى عرب قدرت آن را نداشتند.

ب - موافقت در مورد حجاب

افتخار ديگرى كه براى عمر نقل كردند اين است كه عمر پيشنهاد حجاب را ارائه داد و سپس آيه حجاب نازل شد:

عن عايشه أنّ ازواج النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم كن يخرجن بالليل إذا تبرزن إلى المناصع وهو صعيد افيح فكان عمر يقول للنبى صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم احجب نساءك فلم يكن رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم يفعل. فخرجت سودة بنت زمعه زوج النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم ليلة من الليالى عشاء وكانت امرأة طويلة فناداها عمر ألا قد عرفناك يا سودة - حرصا على أن ينزل الحجاب - فانزل اللّه آية الحجاب.

عايشه مى‏گويد: همسران پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شبها براى قضاى حاجت به بيابان مى‏رفتند. عمر به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏گفت: زنهايت را در حجاب كن ولى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله چنين نمى‏كرد (گوش به حرف عمر نمى‏داد!). شبى از شبها سودة دختر زمعه، همسر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كه زنى بلند قد بود بيرون رفت. عمر فرياد زد: اى سوده ترا شناختيم - به جهت حرصى كه براى نزول آيه حجاب داشت (اين كار را كرد). آنگاه آيه حجاب نازل شد.

صحيح بخارى، ج 1 ص 49، كتاب الوضوء، باب خروج النساء إلى البراز، و مشابه آن در ج 8 ص 66، كتاب الاستئذان، باب آية الحجاب.صحيح مسلم، ج 4 ص 1709، كتاب السلام، باب 7، ح 18.

ما از برادران و خواهران منصف و با غيرت اهل سنت تقاضا داريم يكبار ديگر روايت فوق را كه در صحيحترين كتابهاى روائى آنان آمده با دقت بخوانند و خود قضاوت كنند كه آيا عملى كه عمر انجام داد -با هر قصد و نيتى كه باشد- كار صحيحى بوده است؟

عن انس قال: قال عمر: قلت يا رسول اللّه! يدخل عليك البر والفاجر، فلو امرت امهات المؤمنين بالحجاب. فانزل اللّه آية الحجاب

انس مى‏گويد: عمر گفت: گفتم يا رسول اللّه! انسانهاى نيك و بد بر تو وارد مى‏شوند كاش همسرانت را دستور به حجاب مى‏دادى. پس خداوند آيه حجاب را نازل كرد.

صحيح بخارى، ج 6 ص 148، تفسير سوره احزاب.

عن عايشه: خرجت سودة بعدما ضرب الحجاب لحاجتها وكانت امرأة جسيمة لا تخفى على من يعرفها فرآها عمر بن الخطاب فقال: يا سودة اما واللّه ما تخفين علينا فانظرى كيف تخرجين قالت: فانكفأت راجعة ورسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم في بيتى وانه ليتعشى وفي يده عرق فدخلت فقالت يا رسول اللّه! انى خرجت لبعض حاجتى فقال لى عمر كذا وكذا. قالت: فاوحى اللّه اليه ثمّ رفع عنه وأن العرق في يده ما وضعه. فقال انّه قد أذن لكن أن تخرجن لحاجتكن.

عايشه مى‏گويد: بعد از نزول آيه حجاب، سودة ـ كه زنى چاق بود (و البته در بعض روايات او را زنى بلند قد معرفي كردند نه چاق) و بر كسى كه او را مى‏شناخت مخفى نبود ـ جهت حاجت خويش بيرون رفت. عمر او را ديد و گفت: اى سودة به خدا قسم بر ما پوشيده نيستى بنگر كه چگونه خارج مى‏شوى. او برگشت و شكايت نزد رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله - كه در بيت من بود - آورد. حضرت فرمود: كه براى خروج جهت حاجاتتان مجازيد.

صحيح بخارى، ج 6 ص 150، تفسير سوره احزاب و با حذف جمله «بعد ما ضرب عليها الحجاب» ج 7 ص 49، كتاب النكاح، باب خروج النساء لحوائجهن.

صحيح مسلم، ج 4 ص 1709، كتاب السلام، باب 7، ح 17.

معلوم نيست كه جريان سودة و برخورد نامناسب عمر با او يكبار واقع شد يا دو بار،اگر يكبار بود كه دو دسته روايات با هم در تعارض آشكارند زيرا دسته اول مى‏گويد كه عمر اين كار را به جهت حرصى كه بر نزول حجاب داشت انجام داد و دسته دوم مى‏گويد كه خروج سودة بعد از نزول آيه حجاب بود و قطعا يكى از دو دسته روايات دروغ است؛ و اگر دو واقعه بود كه اولى به خاطر نزول حجاب و دومى بعد از آن واقع شد كه بايد گفت: آقاى عمر! اگر ما عمل اولت را بتوانيم توجيه كنيم كه به خاطر حرصت جهت نزول آيه حجاب بود چرا بار ديگر با سوده آن برخورد را كردى كه شكايت ترا نزد پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ببرد؟

حال چه اين و چه آن، اگر زنى جهت قضاى حاجت به بيرون از شهر برود (كه اين مطلب از كلمه «صعيدا فيح»

برمى‏آيد كه به معناى فضاى باز است چه آنكه در شهر فضاى باز وسيع وجود نداشت) -آن زن هر كه باشد- چرا بايد مردى كه با او محرم نيست چنان خطابى به او بكند؟ آيا اين از ادب و اخلاق اسلامى است؟ اينان كه مى‏گويند عمر هميشه با پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بود، آيا اخلاق رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در او تأثير نكرد؟ آيا اين عمل عمر براى او افتخارى است كه آن را در صحيحين نقل كردند؟ آيا خداوند تحت تأثير رفتار غير صحيح يك مسلمان قرار گرفته و حكمى را تشريع مى‏كند؟ آيا واقعا چنين است و ما اين دسته روايات را بپذيريم يا آنچه را كه هم صحيحين و هم ترمذى ونسائى آن را نقل نموده‏اند:

قال انس بن مالك: انا اعلم الناس بهذه الاية آية الحجاب لما اهديت زينب إلى رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم كانت معه في البيت صنع طعاما، ودعا القوم فقعدوا يتحدثون، فجعل النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم يخرج ثمّ يرجع وهم قعود يتحدثون، فانزل اللّه تعالى: يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِىِّ إِلاَّ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلى طَعامٍ غَيْرَ ناظِرينَ إِناهُ» إلى قوله «مِنْ وَراءِ حِجابٍ» فضرب الحجاب وقام القوم.

خلاصه ترجمه: انس مى‏گويد من داناترين مردم به آيه حجاب مى‏باشم در شبى كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با زينب ازدواج كرد غذائى درست كرد مردم پس از خوردن غذا نشسته و صحبت مى‏كردند خداوند آيه حجاب را نازل كرد (آيه 53 از سوره احزاب). آيا باز هم ترديدى باقى مى‏ماند كه نزول آيه حجاب ربطى به پيشنهاد عمر و يا عمل غير صحيح او ندارد؟

اين روايت را با عبارات مختلف، بخارى 9 بار و مسلم 5 بار تكرار كردند:

صحيح بخارى، ج 6 ص 50 - 148، تفسير سوره احزاب، و ج 7 ص 30، كتاب النكاح، باب ما يقول الرجل إذا أتى اهله، و ص 108، آخر كتاب الاطعمه، و ج 8 ص 65، كتاب الاستئذان، باب آية الحجاب، و ج 9 ص 152، كتاب التوحيد، باب وكان عرشه على الماء.صحيح مسلم، ج 2 ص 52 - 1046، كتاب النكاح، بابهاى 14 و 15، ح 95 - 87.توضيح آنكه باب 15 فقط در مورد ازدواج زينب و اكثر روايات آن مربوط به نزول آيه حجاب است.سنن ترمذى، ج 5 ص 333، كتاب تفسير القرآن، باب 34 (ومن سورة الاحزاب)، ح 3218 و 3219. توضيح آنكه در حديث اول داستان مزبور را بسيار طولانى نقل كرده و در هيچكدام از دو روايت نام زينب را نمى‏آورد.سنن نسائى، ج 6 ص 79، كتاب النكاح، باب 26، ح 3249 (بسيار خلاصه)توضيح آنكه روايت متن يكى از 9 روايت صحيح بخارى مى‏باشد.

ج - اسراى بدر

سومين مورد از موافقات عمر مربوط به اسيران بدر است. ما كه هر چه صحاح سته را زير و رو كرديم در مورد اين فضيلت بزرگ -بلكه مهمترين فضيلت- چيزى نيافتيم كه عمر درباره اسراى بدر پيشنهادى كرده باشد و خداوند به

موافقت او آيه‏اى نازل كرده باشد. فقط بعض از مفسرين مى‏گويند كه آيات 67 و 68 از سوره انفال به موافقت قول عمر نازل شده است. در حالى كه اين دو آيه نسبت به آنچه كه از عمرنقل شده بسيار بيگانه است، چه آنكه اينان مى‏گويند عمر پيشنهاد كرد تا اسراى بدر را بكشند و آيه مى‏گويد شما نبايد اسير مى‏گرفتيد نه اينكه وقتى اسير گرفتيد آنها را بكشيد. حال ناچاريم جهت روشن شدن اذهان خوانندگانى كه از جريان مذكور اطلاع ندارند آيات مربوطه را نوشته و درباره آن اندكى بحث كنيم:

مَا كَانَ لِنَبِىٍّ أَن يَكُونَ لَهُوآ أَسْرَى حَتَّى يُثْخِنَ فِى الأَْرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَاللَّهُ يُرِيدُ الاْءَخِرَةَ وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ * لَّوْلاَ كِتَـبٌ مِّنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيمَآ أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ الانفال / 67 و 68.

ترجمه: هيچ پيامبرى حق ندارد كه (در جنگها) اسير بگيرد مگر آنكه (دشمن را كه قصد كشتن او و مؤمنين را دارد) كشتار كند. شما (با گرفتن اسير و پولى به عنوان فديه در ازاى آزادى آنها از دشمنان گرفتن) دنيا را مى‏جوئيد و خدا (برايتان) آخرت مى‏خواهد و خدا عزيز و حكيم است. اگر نبود آنچه كه از كتاب گذشت (كه عذاب عمومى در اين امت نخواهد بود) به خاطر اين اسير گرفتن عذابى بزرگ شما را فرا مى‏گرفت.

شايد مراد آيه كه مى‏فرمايد: «لولا كتاب من اللّه سبق» اشاره به آيه 33 از همين سوره باشد كه فرموده: تا تو (اى پيامبر!) در ميان اينان هستى خداوند عذابشان نمى‏كند... .

مى‏گويند كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با اصحاب درباره اسيران بدر مشورت كرد. عمر گفت: آنها را بكش. ابو بكر گفت: آنها را آزاد كن.

مستدرك حاكم، ج 2 ص 359، كتاب التفسير، شماره 387، مسلسل 3270.

روايت فوق از ابن عمراست. در دنباله آن مى‏گويد كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آنها را آزاد كرد (البته با فديه) بعد از آن آيه مذكور نازل شد و چون پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عمر را ديد گفت: «كاد أن يصيبنا في خلافك بلاء» يعنى نزديك بود كه به خاطر مخالفت با تو بلائى بر ما نازل شود.

اگر واقعا اين آيه به موافقت قول عمر نازل شد و پيشنهاد او نيز دائر بر قتل اسيران بود چرا رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به موافقت قول عمر و آيه‏اى كه نازل شد آنان را نكشت؟ آيا اهل سنت مى‏گويند كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با دستور خدا مخالفت كرد؟ اگر بگويند كه آيه فوق بعد از آن نازل شد كه اسرا آزاد شده بودند، آيا مى‏توان پذيرفت كه خداوند دستورى در مورد خاصى نازل كند كه ديگر محلى براى اجراى آن باقى نمانده باشد؟

حقيقت اين است كه اينان مى‏خواهند فضيلت تراشى كنند و إلاّ آيات قرآن از آنچه كه بافتند بيگانه است بلكه اصحابى كه به تعبير قرآن دنبال منافع دنيايى بودند سعى كردند كه اسير بگيرند تا به ازاى آزادى آنها به متاع دنيا برسند ولذا مى‏بينيم على عليه‏السلام -كه به اقرار بعض از دانشمندان اهل سنت، نزديك به نصف از كشته شدگان بدر به دست مبارك آن حضرت به قتل رسيدند- حتى يك اسير هم نگرفت.

از همه اينها گذشته از جمله اسراى بدر -كه بايد به دستور و پيشنهاد عمر كشته مى‏شدند- عباس، عموى گرامى پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بوده است. احمد در مسند خويش از ابو رافع -غلام عباس- نقل مى‏كند كه او قبلا اسلام آورده بود ولكن از ترس قومش آن را پنهان مى‏كرد.

وكان العباس قد اسلم ولكنه كان يهاب قومه وكان يكتم اسلامه

مسند احمد ج 9 ، ص 229، شماره 23925.

همين عباس بود كه در زمان عمر وقتى مردم به قحطى دچار شدند عمر او را واسطه بين خود و خدا قرار داد و طلب باران كرد و مردم از قحطى نجات يافتند.

صحيح بخارى، ج 2 ص 34، باب الاستسقاء، باب سؤال الناس الامام الاستسقاء إذا قحطوا، و ج 5 ص 25، باب فضائل اصحاب النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم ، ذكر العباس بن عبد المطلب.

اللهم انا كنا نتوسل اليك بنبينا فتسقينا وانّا نتوسل اليك بعم نبينا فاسقنا قال: فيسقون )متن دعاى عمر از بخارى)

رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله درباره او فرمود: هر كه عمويم را بيازارد مرا آزرده است.

من آذى عمى فقد آذانى فانما عم الرجل صنو أبيه

سنن ترمذى، ج 5 ص 610، كتاب المناقب، باب 29، ح 3758.

ترمذى در حديثى ديگر كه بعد از آن ذكر مى‏كند مى‏نويسد كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: عباس از من است و من از او.

با توجّه به آنچه كه گذشت معلوم شد كه:

أوّلاً - خداوند به خاطر وجود پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عذاب را از امت برداشته است.

ثانيا - اگر قرار باشد عذابى نازل شود به خاطر مخالفت مردم از دستورات خدا و رسولش مى‏باشد نه به خاطر مخالفت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از پيشنهاد يكى از پيروانش! و اين مطلب به خوبى از آيات قرآن فهميده مى‏شود.

ثالثا - آيات سوره انفال از اسير گرفتن نهى مى‏كند نه به كشتن اسير دستور مى‏دهد.

رابعا - دستور عمر به قتل اسيران اگر اجرا مى‏شد لازم بود عموى گرامى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز -كه حضرتش از او تعريف كرده و ايذاء او را ايذاء به خود دانسته است- به قتل مى‏رسيد، با آنكه مطابق حديث مسند، او قبلا اسلام آورده بود.

د - نماز بر جنازه منافق

صاحبان صحاح -غير از ابو داود- درباره نماز پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بر جنازه منافق، رواياتى نقل كردند. در ميان آنها مسلم يكى از دو روايت را در باب فضائل عمر آورده است و اين مى‏رساند كه يكى از فضائل عمر اين بود كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را از نماز بر منافق نهى كرده و سپس مى‏نويسد كه قرآن هم بعد از آن به آنچه كه عمر گفت: موافقت كرده است. لذا ما روايت مسلم را نقل كرده و متعرض اختلاف آن با بخارى خواهيم شد و در بررسى آن متوجه خواهيم شد كه اصل مسأله بدينصورت كه اينان متعرض شدند -با توجه به تضادى كه در روايات است- نمى‏تواند صحيح باشد.

عن ابن عمر قال: لما توفي عبد اللّه بن أبي -ابن سلول- جاء ابنه عبد اللّه بن عبد اللّه إلى رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم فسأله أن يعطيه قميصه أن يكفن فيه أباه. فأعطاه. ثمّ سأله أن يصلى عليه. فقام رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم ليصلى عليه. فقام عمر فأخذ بثوب رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم فقال يا رسول اللّه! أتصلى عليه وقد نهاك اللّه أن تصلى عليه؟ فقال رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم انما خيرنى اللّه فقال: «اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِن تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً» (سوره توبه آيه 80) وسأزيد على سبعين. قال: انّه منافق.

فصلى عليه رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم وانزل اللّه عز و جل: «وَلا تُصَلِّ عَلى اَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ اَبَدا وَلا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ. سوره توبه آيه 84

ترجمه: «پسر عمر، عبد اللّه مى‏گويد: چون عبد اللّه بن أُبَي (سر دسته منافقين) پسر سلول (ابى نام پدر عبد اللّه و سلول نام مادرش بود) مرد، پسرش عبد اللّه (نام پسر عبد اللّه نيز عبد اللّه بود) نزد رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمد و از حضرتش خواست كه پيراهن خود را بدهد تا پدرش را در آن كفن كند. حضرت به او داد. سپس تقاضا كرد كه بر او نماز بخواند. حضرت جهت نماز بر او حاضر شد. عمر برخاست و لباس رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را گرفت (و در بعض روايات آن را كشيد) و گفت: يا رسول اللّه! آيا بر او نماز مى‏خوانى در حاليكه خداوند ترا از نماز خواندن بر او نهى كرده است؟ رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: خداوند مرا مخير كرده است و فرمود: چه براى آنها(منافقين) طلب آمرزش بكنى چه نكنى، اگر براى آنها 70 بار هم استغفار كنى. (دنباله آيه چنين است: «فَلَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ...» يعنى هرگز خداوند آنان را نمى‏آمرزد) و من بر آن مى‏افزايم (يعنى بيش از 70 بار استغفار مى‏كنم). (عمر) گفت: او منافق است. (سرانجام) رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله (حرف عمر را گوش نكرد! و) بر او نماز خواند و (بعد از آن) خداوند (اين آيه را) نازل كرد: «بر هيچيك از آنها (منافقين) بعد از مرگشان نماز نخوان و بر قبر او نيز نايست.

صحيح بخارى، ج 2 ص 96، باب الجنائز، باب الكفن في القميص الذى...، و ج 6 ص 85، تفسير سوره توبه، و ج 7 ص 185، كتاب اللباس، باب لبس القميص و....صحيح مسلم، ج 4 ص 1865، كتاب فضائل الصحابة، باب 2 ح 25، و ص 2141، ابتداى كتاب صفات المنافقين واحكامهم ح3 سنن ترمذى، ج 5 ص 261، كتاب تفسير القرآن، ومن سورة التوبة، ح 3098.سنن ابن ماجه، ج 1 ص 487، كتاب الجنائز، باب 31 ح 1523، (به طور خلاصه).سنن نسائى، ج 4 ص 38، كتاب الجنائز، باب 40، ح 1896.

توضيح آنكه روايات فوق تماما از عبد اللّه بن عمر بوده كه با مختصر تفاوتى در كتابهاى فوق الذكر آمده است و روايات معارض با آنها را به زودى متذكر خواهيم شد.

توجه به نكات زير لازم به نظر مى‏رسد تا در بررسى روايات معارض با آن بهتر بتوانيم نتيجه‏گيرى كنيم و نيز براى فهم همين روايت و اشكالات وارد بر آن لازم است دقت بيشترى نمائيم:

1-رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به تقاضاى پسر ابن أبي پيراهن خود را به او داد و قطعا او نيز پدرش را در آن پيراهن كفن كرد.

2- اين عمل قبل از آن انجام شد كه عبد اللّه بن أبي را دفن كنند.

3- عمر به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏گويد: آيا خدا ترا از نماز بر او نهى نكرده است؟ معناى آن اين است كه خداوند قبلا آيه نهى از نماز بر منافق را نازل كرده بود ولى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بر خلاف نهى خداوند بر جنازه منافقى -آن هم سردسته منافقين- نماز خواند.

4- آيه نهى بعد از نماز خواندن نازل شد كه همين جا تضادى آشكار بين صدر و ذيل روايت مشاهده مى‏شود كه بعض از شارحين نيز بدان توجه نمودند.

5- رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: خداوند مرا مخير كرد بين استغفار كردن و نكردن كه راستى بايد گفت: جاعل حديث آنقدر نفهميده است كه آيه مورد استشهاد، هرگز تخيير را نمى‏رساند بلكه مى‏گويد: چه براى آنها استغفار كنى و چه نكنى خداوند آنها را نمى‏آمرزد. بنابراين مسأله‏اى به نام مخير بودن پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله براى استغفار و عدم آن مطرح نبوده است.

6-پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: من بر 70 مى‏افزايم در حالى كه همه مى‏دانيم كه عدد هفتاد در اصطلاح عرب براى كثرت است. يعنى هر مقدار هم برايشان استغفار كنى سودى ندارد. دليل آن هم دنباله آيه است كه با كلمه «لن» كه نفى ابد مى‏كند، خداوند فرموده است تا ابد و به قول ما «هرگز» خدا آنها را نمى‏آمرزد. نه اينكه مثلا 71 بار استغفار كنى خدا مى‏بخشد! و اين واضح‏تر از آن است كه بخواهيم بيشتر توضيح دهيم.

حال نوبت آن رسيده است كه به روايات ديگر همين جريان سرى بزنيم:

عن جابر قال: أتى النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم عبد اللّه بن أبي بعد ما دفن فأخرجه فنفث فيه من ريقه والبسه قميصه.

يعنى: جابر مى‏گويد: چون عبد اللّه بن أبي دفن شد رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سر قبرش آمده و او را از قبر بيرون آورد و از آب دهانش بر او پاشيد و لباسش را بر او پوشانيد.

صحيح بخارى، ج 2 ص 97، (باب الكفن في القميص كه در پاورقى قبل گفته شد)، وص 116، باب هل يخرج الميت من القبر واللحد لعلة، و ج 7 ص 185، كتاب اللباس، باب لبس القميص و... .سنن نسائى، ج 4 ص 39 و 86، كتاب الجنائز، باب 40 و 92، ح 1897 و 2015 و 2016.

به نكاتى كه در اين روايت ديده مى‏شود كه در تعارضى آشكار با روايت قبل است دقت كنيم:

1-پسر عبد اللّه از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله تقاضا نكرد كه لباسش را كفن پدرش قرار دهد بلكه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خود اين كار را انجام داد:

2-پوشيدن لباس قبل از دفن نبود بلكه بعد از آنكه او را دفن كردند از قبر بيرون آورده شد.

3- از آنجا كه يكى از واجبات، خواندن نماز بر جنازه ميت است قطعا كسى غير از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بر او نماز خواند. چه آنكه اگر حضرت خود بر جنازه حاضر مى‏شد بعد از دفن يادش نمى‏آمد كه لباسش را بر او بپوشاند بلكه همان وقت اينكار را مى‏كرد.

4- آيا اهل سنت مى‏پذيرند كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به خاطر اينكه لباسش را بر او بپوشاند نبش قبر كرده؟ در حاليكه همه فرق اسلامى -از شيعه و سنى- نبش قبر را حرام مى‏دانند.

5- نتيجه آنكه يا بايد روايت ابن عمر را پذيرفت و حديث جابر را مردود دانست و يا بايد گفت: كه جابر درست گفته و ابن عمر بر خطا بوده است. در حاليكه هر دو دسته روايت در صحاح، (مخصوصا صحيح بخارى) موجود است!

حال ببينيم عمر خود اين جريان را چگونه تعريف مى‏كند:

عن عمر انّه قال: لما مات عبد اللّه بن أبي ابن سلول دعى له رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم ليصلى عليه فلما قام رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم وثبت اليه فقلت: يا رسول اللّه! أ تصلى على ابن أبي وقد قال: يوم كذا و كذا، كذا وكذا - اعدّد عليه قوله. فتبسم رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم وقال: أخر عنى يا عمر. فلما اكثرت عليه قال: انى خيرت فاخترت لو اعلم انى إن زدت على السبعين فغفر له لزدت عليها. قال: فصلى عليه رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم ثمّ انصرف. فلم يمكث إلاّ يسيرا حتى نزلت الآيتان من براءة: «وَلا تُصَلِّ عَلى اَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ اَبَدا» إلى «وَهُمْ فاسِقُونَ» قال: فعجبت بعد من جرأتى على رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم يومئذ.

صحيح بخارى، ج 2 ص 121، باب ما يكره من الصلاة على المنافقين، (از ابواب الجنائز)، و ج 6 ص 85، تفسير سوره توبه.سنن ترمذى، ج 5 ص 260، تفسير سوره توبه، ح 3097.سنن نسائى، ج 4 ص 69، كتاب الجنائز، باب 69، ح 1962.

ترجمه: «عمر مى‏گويد: چون عبد اللّه بن أبي مرد از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خواسته شد كه بر او نماز بخواند. چون حضرتش به نماز ايستاد من به سويش پريدم و گفتم: يا رسول اللّه! آيا بر پسر أبي نماز مى‏خوانى در حالى كه او در فلان روز و فلان روز، فلان حرف و فلان حرف را زد -حرفهاى او را شمردم- حضرت تبسمى كرد و گفت: از من دور شو اى عمر -من چون زياد پافشارى كردم گفت: من مخير شدم (كه استغفار بكنم يا نكنم) و (استغفار كردن را) اختيار كردم و اگر بدانم كه اگر بر 70 بيفزايم آمرزيده مى‏شود بر آن مى‏افزايم. (سرانجام) نماز خواند و از او جدا شد. فاصله‏اى نشد كه دو آيه سوره توبه نازل شد: «اگر يكى از منافقين مرد بر او نماز نخوان... تا آخر آيه. عمر گفت: بعدا من از جرأتم بر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله تعجب كردم».

نكاتى كه در اين روايت قابل توجه است از اين قرار است:

1-رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به عمر دستور مى‏دهد كه از من دور شو و او به جاى اطاعت كردن، بر حرفهاى قبلى خود پافشارى مى‏كند.

2- رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏گويد: من مخير شدم كه... و چنانچه گذشت آيه فوق هرگز تخيير را نمى‏رساند.

3- عدد 70 در آيه -چنانچه گذشت- براى كثرت است نه آنكه اگر زيادتر شود باعث آمرزش خواهد بود.

4- عمر مى‏گويد من از جرأتم بر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله تعجب كردم. تعجب ما اين است كه چرا از جرأتش بر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در موارد ديگر -كه مهمترين آنها جريان توهين او به حضرتش و نسبت هذيان دادن به آن بزرگوار بود- تعجب نكرد؟ آيا اهل سنت هم از اينگونه جرأتها تعجب مى‏كنند؟

ه - موافقت ديگر عمر در مورد تحريم خمر است

ولى ما كه نفهميديم كدام آيه به موافقت عمر نازل شد!

او كه تا نزول آيه 91 از سوره مائده يعنى لااقل تا سال هشتم هجرى -به اقرار صاحبان صحاح، چنانچه بحثش گذشت - شراب مى‏خورد! آيا او قبلا شراب را بر خود حرام كرده و از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏خواست كه آن را حرام كند كه آيه تحريم به موافقت قول او نازل شده باشد؟ «ما لكم كيف تحكمون!؟

و - موافقت در مورد غيرت زنها

مى‏گويند زنهاى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را آزردند عمر به آنها خطاب كرد كه اگر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شما را طلاق دهد خداوند بهتر از شما را همسر او مى‏گرداند.

بخارى در صحيح خود از قول عمر مى‏نويسد كه گفت: من در 3 مورد با پروردگارم موافقت كردم كه دو مورد آن - يعنى در مقام ابراهيم و حجاب - تفصيلا شرح داده شد و مورد سوم را چنين بيان مى‏كند:

واجتمع نساء النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏سلم في الغيرة عليه فقلت لهن عسى ربه إن طلقكن أن يبدله ازواجا خيرا منكن فنزلت هذه الآية.

ترجمه: «... زنان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در غيرت عليه او اجتماع كردند من گفتم: اميد است كه پروردگارش -بعد از آنكه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شما را طلاق داد- بهتر از شما را همسرانش بگرداند. همين آيه (يعنى آيه 5 از سوره تحريم، البته با همين عبارت و با اختلافى جزئى) نازل شد»

ج 1 ص 111، كتاب الصلاة، باب ما جاء في القبلة، و ج 6 ص 24، تفسير سوره بقرة.

در يكى از دو روايت بخارى آمده است كه بعض زنها به او اعتراض كردند كه مگر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيست كه زنهايش را موعظه كند كه تو آمدى و آنها را اندرز مى‏دهى؟

اين روايت اگر صحيح باشد بايد مسأله مقام ابراهيم و حجاب نيز صحيح باشد و چون آن دو -چنانچه شرح آن گذشت- درست نيست پس اين يك نيز دروغ است.

ممكن است گفته شود كه اگر صدر روايت درست نبود چرا ذيل آن غلط باشد؟

گوئيم: صدر آن مى‏گويد من در 3 مورد با پروردگارم موافقت كردم و اگر اين درست نباشد و ذيل آن درست باشد روايت فقط مى‏گويد كه زنهاى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عليه او توطئه كردند و من به آنها چنان خطابى كردم و بعض از آنها به من اعتراض كردند. بعدها خداوند همان را فرمود كه من گفته بودم و اين نشان از مخالفت همسران پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با آن حضرت و قهر كردن او از آنها، آن هم به مدت يك ماه، و مطلع نبودن عمر در اين مدت از محل حضرتش دارد. ممكن است بپذيريم كه عمر به آنها و يا لااقل به دخترش اعتراضاتى كرده باشد اما از آنجا كه قولى كه از عمر نقل شده تقريبا همان است كه قرآن مى‏گويد، نمى‏توان پذيرفت كه درجه فصاحت عمر تقريبا در رديف قرآن بود! و بحث آن نيز در مسأله مقام ابراهيم گذشت.

منبع:سایت ولی عصر(عج)