مسیر

جناب عمر بن خطاب نظرات جناب عمر در مورد خلافت قبل و بعد از خود مخالفتهای عمر با ابوبکر در زمان خلافت ابوبکر
 
مخالفتهای عمر با ابوبکر در زمان خلافت ابوبکر چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 1
بدخوب 
جناب عمر بن خطاب - نظرات جناب عمر در مورد خلافت قبل و بعد از خود

مخالفتهای عمر با  ابوبکر در زمان خلافت ابوبکر

نظر عمر درباره ابوبکر

... إنه بلغني ان قائلا منكم يقول والله لو مات عمر بايعت فلانا فلا يغترن امرؤ أن يقول إنما كانت بيعة أبي بكر فلتة وتمت الا وانها قد كانت كذلك ولكن الله وقى شرها ...

صحيح البخاري ج 8 ، ص 25 و 26 ، کتاب المحاربين من اهل الکفر و الرده ، باب رجم الحبلى من الزنا إذا أحصنت .

عمر مي گويد :

به من خبر داده اند که يکي از شما گفته است : اگر عمر بميرد با فلاني بيعت مي کنم ، فردي شما را گول نزد و بگويد : بيعت با ابوبکر لغزشي بود و تمام شد ، بله آگاه باشيد که بيعت با ابو بکر لغزش بود  وليکن خداوند شرّش را دفع نمود ...

مخالفت عمر با  ابوبکر

روي أن عيينة والأقرع جاءا يطلبان أرضا من أبي بكر فكتب بذلك خطا فمزقه عمر رضي الله تعالى عنه وقال : هذا شيء يعطيكموه رسول الله صلى الله عليه وسلم تأليفا لكم فأما اليوم فقد أعز الله تعالى الإسلام وأغني عنكم فإن ثبتم على الإسلام وإلا فبيننا وبينكم السيف . فرجعوا إلى أبي بكر فقالوا : أنت الخليفة أم عمر ؟ بذلت لنا الخط ومزقه عمر ، فقال رضي الله تعالى عنه : هو إن شاء ووافقه ...

تفسير الروح المعاني ـ آلوسي ـ ج 10 ، ص 122 ، ذيل آيه 60 سوره توبه ؛ کنز العمال ج 1 ، ص 315 ، باب الارتداد و أحکامه ، باب مسند أبي بکر الصديق ، حديث 1479 ،

متقي هندي در کنز العمال داستان را اين گونه روايت مي کند :

عن طاووس قال قطع النبي صلى الله عليه وسلم لعيينة بن حصين أرضا فلما ارتد عن الاسلام بعد النبي صلى الله عليه وسلم قبض منه فلما جاء فأسلم كتب له كتابا فدفعه عيينة إلى عمر فشقه وألقاه وقال إنما كان لو أنك لم ترجع عن الاسلام فاما إذ ارتددت فليس لك شئ فذهب عيينة إلى أبى بكر فقال أما أنت الأمير أم عمر قال بل هو إن شاء الله قال فإنه لما قرا كتابك شقه وألقاه فقال أبو بكر أما إنه لم يألني وإياك خيرا

متقي هندي به نقل مي کند : پيامبر اکرم قطعه زميني را به لعيينة بن حصين  بخشيدند اما وقتي  بعد از وفات پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم مرتد شد زمين را از او گرفتند و وقتي دوباره مسلمان شد ابوبکر براي او سندي نوشت  وقتي عيينه سند را به عمر داد آن را پاره کرد و به زمين انداخت و به او گفت : اين زمين زماني مال تو بود که مرتد نشده بودي اما زماني که مرتد شدي ديگر تمام حقوق تو سلب شد و هيچ حقي نداري . عيينه پيش ابوبکر رفت و به او گفت : تو اميري يا عمر ؟ ابوبکر جواب داد : اگر خدا بخواهد عمر امير است . عينه گفت : زماني که عمر سندي را که تو نوشته بودي خواند آن را پاره کرد و به زمين انداخت . ابوبکر جواب داد : اين کار براي من و تو خوب نبود؛

کنز العمال ج 3 ، ص 914 ، باب فصل فيما يتعلق بالإقطاعات ، باب مسند عمر ، حديث 9151 ؛ شرح نهج البلاغة ـ ابن ابي الحديد ـ ج 12 ، ص 58 و 59 ، باب نکت من کلام عمر و سيرته و أخلاقه .

روايت شده که عيينة و اقرع پيش ابوبکر آمدند و از او زميني طلب نمودند ابوبکر هم برايشان در کاغذي سندي تنظيم کرد و به آنها داد اما عمر آن را پاره کرد و به آنها گفت : اين زميني بود که رسول خدا بخاطر تأليف قلوب و بدست آوردن دل شما به شما بخشيده بود اما امروز خداوند به اسلام عزت بخشيده است و از شماها بي نياز شده ايم حال اگر بر دين  اسلام ثابت قدم مي مانيد خوب است و گرنه بين ما و شما شمشير حکم مي کند .  عيينة و اقرع نزد ابوبکر برگشتند و به او گفنتد : تو خليفه اي يا عمر؟ تو براي ما سند زمين را نوشتي ولي عمر آن را از بين برد . ابوبکر به آنها گفت : آري حکم من همان بود ولکن اگر خدا بخواهد و عمر موافقت کند ...

سيف بن عمر عن الصعب بن عطية ابن بلال عن أبيه وعن سهم بن منجاب قالا : خرج الأقرع والزبرقان إلى أبي بكر فقالا : اجعل لنا خراج البحرين ونضمن لك أن لا يرجع من قومنا أحد ، ففعل وكتب الكتاب ، وكان الذي يختلف بينهم طلحة بن عبيد الله ، وأشهدوا شهودا بينهم منهم عمر فلما أتي عمر بالكتاب ونظر فيه لم يشهد ثم قال : لا ولا كرامة ، ثم مزق بالكتاب ومحاه ، فغضب طلحة وأتى أبا بكر فقال له : أنت الأمير أم عمر ؟ فقال : الأمير عمر غير أن الطاعة لي فسكت  .

تاريخ مدينة دمشق ـ  إبن عساکر ـ ج 9 ، ص 194 ، ترجمه أقرع بن حابس بن عقال رقم 797 ؛ کنز العمال ج 12 ، ص 583 ، باب فضائل الفاروق ، حديث 35812 و 35813 ،‌ باب مسند عمر ،

متقي هندي در حديث 35813 مي گويد :‌

عن نافع أن أبا بكر أقطع الأقرع بن حابس والزبرقان قطيعة وكتب لهما كتابا ، فقال عثمان : أشهدا عمر ، فإنه أحرز لأمركما و هو الخليفة بعده ، فأتيا عمر فقال : من كتب لكما هذا الكتاب ؟ قالا : أبو بكر ، قال : لا والله ولا كرامة ! والله ليغلقن وجوه المسلمين ثم الحجارة ثم يكون لكما هذا ! وتفل فيه فمحاه ، فأتيا أبا بكر فقالا : ما ندري أنت الخليفة أم عمر ؟ ثم أخبراه : قال : إنا لا نجيز إلا ما أجازه عمر ؛ به نقل از تاريخ مدينة دمشق ـ  إبن عساکر ـ ج 9 ، ص 196 ، ترجمه أقرع بن حابس بن عقال رقم 797) .

متقي هندي نقل مي کند :‌ ابوبکر قطعه زميني را به اقرع بن حابس و زبرقان داده بود و براي آنها سندي نوشته بود ، عثمان به آنها گفت :‌ اگر مي خواهيد مالکيت شما  به مشکل برنخورد عمر را شاهد بگيريد زيرا شاهد گرفتن او  براي محکم کردن کار شما خوب است زيرا او خليفه بعد از ابوبکر است ، آن دو پيش عمر آمدند ، عمر به آنها گفت :‌ اين سند را چه کسي براي شما  نوشته است ؟ گفتند ابوبکر . عمر گفت : نه به خدا قسم ( من اين سند را قبول ندارم ) شما با اين كار همه مسلمانان را مضطرب و ناراحت مي كنيد زيرا اول جلوي مردم را مي گيريد که در آن زمين نيايند و بعد آن زمين سنگ چين مي کنيد و بعد مال خودتان مي شود  ! سپس آب دهان در آن انداخت و نوشته هاي آن را محو کرد . اقرع بن حابس و زبرقان پيش ابوبکر آمدند و گفتند : ما نمي دانيم تو خليفه اي يا عمر ؟‌ و داستان را از اول تا آخر برايش گفتند . ابوبکر جواب داد : ما  چيزي را تا عمر اجازه ندهد نمي توانيم اجازه دهيم .

اقرع و زبرقان پيش ابي بكر آمدند و به او گفتند : خراج بحرين را به ما بده ما هم در مقابل تضمين مي کنيم که هيچ يک از افراد قوم ما مرتد نشود ، ابوبکر قبول کرد و خراج بحرين را براي آنها قرار داد و سندي مبني بر قبول اين مطلب به آنها داد ، واسطه ميان آنها و ابوبکر ، طلحة بن عبيدالله بود ، بعد از اينکه ابوبکر به آنها سند داد آنها شاهداني بر وقوع  اين  ماجرا  گرفتند که يکي از شاهدان عمر بود . اما زماني که حکم ابوبکر را براي عمر آوردند و او آن را ديد حاضر نشد شهادت دهد و گفت من اين مطلب را قبول ندارم ، سپس نامه را پاره کرد و نوشته هاي آن را از بين برد، در اين هنگام طلحه غضبناک شد و پيش ابوبکر آمد و گفت : امير توئي  يا عمر؟ ابوبکر گفت :(در حقيقت)عمر امير است اما مردم از من اطاعت مي کنند ، طلحه بعد از شنيدن اين حرف ساکت شد .

عن عمر بن يحيى الزرقي قال : أقطع أبو بكر طلحة ابن عبيد الله أرضا وكتب له بها كتابا ، وأشهد له بها ناسا فيهم عمر ، فأتى طلحة عمر بالكتاب فقال : اختم على هذا : فقال : لا أختم ، أهذا كله لك دون الناس ! قال فرجع طلحة مغضبا إلى أبي بكر فقال : والله ! ما أدري أنت الخليفة أم عمر ! قال : بل عمر ولكنه أبى ( أبو عبيد في الأموال ) .

الأموال ـ  قاسم بن سلام ـ ج 2 ، ص 145 ، باب الإقطاع ، حديث 590 ؛ کنز العمال ج 12 ، ص 546 ،باب فضائل الفاروق ، حديث 35738 ( به نقل از أبوعبيد قاسم بن سلام در کتاب الأموال ) .

عمر بن يحيى زرقي مي گويد : ابو بكر به طلحة بن عبيد الله زميني داده بود و سندي هم براي طلحه نوشته  بود و براي تثبيت اين مطلب عده اي از مردم را شاهد گرفت که يکي از آنها عمر بود ، طلحه نزد عمر آمد و به او گفت : پاي اين سند  مهر بزن ، عمر گفت : مهر نمي زنم ، آيا کل اين زمين مال توست و ديگران در آن سهمي ندارند ! عمر بن يحيى مي گويد:‌ طلحه خشمگين شد و با همان حال نزد ابوبکر رفت و گفت: به خدا قسم من نمي دانم تو خليفه اي يا عمر ؟ ابوبکر گفت : ( در حقيقت) عمر خليفه است ولي از مهر زدن پاي سند امتناع  کرد .

خالد بن وليد را عزل نمي کنم

توجه و مطالعه داستان خالد بن وليد رازهاي نهفته را آشكار مي كند

ولما بلغ الخبر أبا بكر وعمر رضي الله عنهما قال عمر لأبي بكر رضي الله عنه إن خالدا قد زنى فارجمه قال ما كنت لأرجمه فإنه تأول فأخطأ قال فإنه قتل مسلما فاقتله به قال ما كنت لأقتله به إنه تأول فأخطأ قال فاعزله قال ما كنت لأشيم سيفا سله الله عليهم أبدا

وفيات الأعيان ج6 ، ص 15 ، حرف الواو ، ذيل ترجمه وثيمة ابن الفرات رقم 769 ، که در رقم 294 ( ذيل رقم 769 ) داستان مالک بن نويرة را ابن خلکان نقل مي کند .

ابن خلکان نقل مي کند : وقتي كه خبر زناي خالد بن وليد با همسر مالک بن نويرة به ابوبکر و عمر رسيد ، عمر به  ابوبکر گفت : خالد زنا کرده است  او را  سنگسار کن . ابوبکر گفت من او را سنگسار نمي کنم او مجتهدي است که در اجتهادش به خطا رفته است.عمر به  ابوبکر گفت: او مسلماني را کشته است،او را بکش (به قتل برسان ، اورا قصاص کن) ، ابوبکر گفت : او را  نمي کشم او مجتهدي است که در اجتهادش به خطا رفته است.عمر به  ابوبکر گفت : پس او را عزل کن . ابوبکر جواب داد : من شمشيري را که خداوند بر سر آنان از نيام بيرون کشيده است هيچ وقت در غلاف نمي کنم .

 
 
تمامي حقوق اين پايگاه محفوظ و متعلق به شميم شيعه ميباشد. کپي برداري از مطالب سايت برای عموم آزاد مي‌باشد