مسیر

صحابه(بحث های استدلالی) آیا خداوند همیشه و دائما از صحابه راضی است؟ آیا آیه «بیعت رضوان» اعلام کننده رضایتمندی دائمی خداوند از همه صحابه است؟
 
آیا آیه «بیعت رضوان» اعلام کننده رضایتمندی دائمی خداوند از همه صحابه است؟ چاپ نامه الکترونیک
امتیاز کاربر: / 2
بدخوب 
صحابه(بحث های استدلالی) - آیا خداوند همیشه و دائما از صحابه راضی است؟

آیا آیه «بیعت رضوان» اعلام کننده رضایتمندی دائمی خداوند از همه صحابه است؟

يكي از آياتي كه عزیزان اهل سنت براي اثبات عدالت تمامي صحابه استناد و رضايت دائمي خداوند  از كساني كه در اين واقعه حضور داشته‌اند استفاده مي‌كنند ، آيه 18 سوره فتح است كه خداوند در اين آيه مي‌فرمايد :

لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا . الفتح / 18 .

به راستى خدا هنگامى كه مؤمنان ، زير آن درخت با تو بيعت مى‏كردند از آنان خشنود شد ، و آنچه در دل هايشان بود بازشناخت و بر آنان آرامش فرو فرستاد و پيروزى نزديكى به آن ها پاداش داد .

_________________________________________

جواب اول : اين آيه شامل تمامي صحابه نمي‌شود ؛ بلكه حداكثر شامل  كساني مي‌شود كه در زمان بيعت رضوان حضور داشته‌اند و تعداد آن‌ها آن طور كه علماي اهل سنت نقل كرده‌اند ، 1300 تا 1400 نفر بوده‌اند ؛ چنانچه محمد بن اسماعيل بخاري مي‌نويسد :

4463 ، عَنْ جَابِرٍ قَالَ كُنَّا يَوْمَ الْحُدَيْبِيَةِ أَلْفًا وَأَرْبَعَ مِائَةٍ .

صحيح البخاري ، ج6 ، ص45 .

از جابر روايت شده است كه گفت : ما در روز حديبيه ، هزار و چهار صد نفر بوديم .

و اين در مقابل تمامي صحابه رسول خدا كه در زمان رحلت آن حضرت بيش از يك صد و بيست هزار نفر بوده‌اند ، يك و نيم يا حد اكثر دو درصد خواهند شد .

پس نمي‌توان از اين آيه ، عدالت تمامي صحابه و يا رضايت خداوند را از تمامي آن‌ها استفاده كرد ؛ چرا كه دليل اخص از مدعا است .

**************************************************

جواب دوم : رضايت خداوند ، شامل تمامي كساني كه در آن روز بيعت كرده‌اند(یعنی حتی همان هزار و چهار صد نفر) هم نخواهد شد ؛ بلكه فقط شامل كساني مي‌شود كه با ايمان قلبي بيعت كرده‌اند ؛  زيرا خداوند رضايت خود را مشروط به داشتن ايمان كرده است . « رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ » . و با انتفاء شرط ، مشروط نيز به خودي خود منتفي خواهد شد اگر قرار بود كه ايمان حقيقي شرط رضايت نباشد ، خداوند مي‌فرمود : « لقد رضي الله عن الذين يبايعونك ... » و کلمه «مومنین» را نمی آورد.

به عبارت ديگر : حد اكثر چيزي كه از اين آيه استفاده مي شود ، اين است كه خداوند از تمامي «مؤمنيني» كه بيعت كردند راضي شده است ؛ اما هرگز ثابت نمي‌كند كه تمامي كساني كه بيعت كرده‌اند ، مؤمن حقيقي نيز بوده‌اند ؛ پس خداوند با قيد « عَنِ الْمُؤْمِنِينَ » منافقيني همچون عبد الله بن أبي و ... و يا كساني در ايمان خود شك داشته‌ و حقيقتا بيعت نكرده‌اند ، خارج  مي‌كند و رضايت خداوند شامل حال آن‌ها نخواهد شد ؛ چنانچه شامل مؤمنيني كه در اين بيعت حضور نداشته‌اند نيز نمي‌شود .

از اين رو ، اين‌ آيه شامل كساني همچون عمر بن الخطاب كه در همان زمان و يا بعد از آن در نبوت پيامبر اسلام شك داشته‌ و از روي ايمان بيعت نكرده‌اند ، نخواهد شد . قضيه شك عمر در نبوت رسول خدا ، در بسياري از كتاب‌هاي اهل سنت به صورت مفصل آمده است كه خلاصه آن اين چنين است :

پيامبر در رؤياي صادقانه ديد كه وارد مكه شده و به همراه صحابه در حال طواف خانه خدا هستند ، صبح فردا آن را با صحابه در ميان گذاشت ، صحابه از تعبير اين رؤيا سؤال كردند ، آن حضرت فرمود : " انشاء الله وارد مكه شده و اعمال عمره را انجام خواهيم داد " ؛ اما تعيين  نكردند كه در چه زماني اين امر اتفاق خواهد افتاد .

همه مردم آماده حركت شدند و وقتي به حديبيه رسيدند ، قريش از آمدن پيامبر و اصحابش و نيت آنان با خبر شدند ؛ لذا همگي مسلح شدند و از ورود مسلمان‌ها به مكه جلوگيري كردند . چون پيامبر اسلام به قصد زيارت خانه خدا آمده بود و نه به قصد جنگ ، با قريشيان صلح نامه امضا كرد كه امسال از ورود به مكه خودداري و سال بعد بدون هيچ مانعي برگردند و اعمال عمره را انجام دهند . اين مطلب بر عمر بن الخطاب و همفكران او ، گران آمد و سبب شد كه به نبوت رسول خدا شك كند و نعوذ بالله خيال كرد كه پيامبر اسلام دروغ گفته است ؛ از اين رو پيش پيامبر آمد و با لحن تند به آن حضرت اعتراض كرد .

ذهبي در تاريخ الإسلام ، داستان را اين‌گونه نقل مي كند :

... فقال عمر : والله ما شككت منذ أسلمت إلا يومئذ ، فأتيت النبي صلى الله عليه وسلم فقلت : يا رسول الله ، ألست نبي الله قال : بلى قلت : ألسنا على الحق وعدونا على الباطل قال : بلى قلت : فلم نعطي الدنية في ديننا إذا قال : إني رسول الله ولست أعصيه وهو ناصري . قلت : أولست كنت تحدثنا أنا سنأتي البيت فنطوف حقا قال : بلى ، أفأخبرتك أنك تأتيه العام قلت : لا . قال : فإنك آتيه ومطوف به ... .

تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 2 ، ص 371 – 372 و صحيح ابن حبان ، ابن حبان ، ج 11 ، ص 224 و المصنف ، عبد الرزاق الصنعاني ، ج 5 ، ص 339 – 340 و المعجم الكبير ، الطبراني ، ج 20 ، ص 14 و تفسير الثعلبي ، الثعلبي ، ج 9 ، ص 60 و الدر المنثور ، جلال الدين السيوطي ، ج 6 ، ص 77 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 57 ، ص 229 و ... .

عمر گفت : قسم به خدا ! از زماني كه اسلام آورده‌ام ، جز امروز ( در نبوت رسول خدا ) شك نكرده‌ام . سپس پيش پيامبر آمد و گفت : اي رسول خدا ! مگر شما پيامبر خدا نيستي ؟ !!! . پيامبر فرمود : بلي هستم . عمر گفت : مگر ما بر حق و دشمنان ما بر باطل نيستند ؟ پيامبر فرمود : بلي چنين است . عمر گفت : پس چرا ذلت و حقارت در دينمان نشان‌ دهيم ؟ پيامبر فرمود : من پيامبر خدا هستم و هرگز از دستورات او سرپيچي نخواهم كرد و او ياور من است . عمر گفت : مگر شما نگفتي كه وارد خانه كعبه شده و طواف خواهيم كرد ؟ پيامبر فرمود : آيا من گفتم كه همين امسال اين كار را خواهيم كرد ؟ عمر گفت : نه ، پيامبر فرمود : تو وارد مكه مي‌شوي و طواف خواهي كرد .

جالب اين است كه عمر به گفتار پيامبر اعتماد نمي‌كند و براي اطمينان خاطر پيش همپيمان هميشگي‌اش ابوبكر مي‌رود و عين همين مطالب را براي او بازگو مي‌كند و جالب‌تر اين كه ابوبكر نيز عين سخنان پيامبر را براي عمر تكرار مي‌كند !

اين روايت را بخاري و مسلم نيز نقل كرده‌اند ؛ اما مثل هميشه دستان امانت‌دار آن‌ها به خاطر حفظ آبروي خليفه، جمله « والله ما شككت منذ أسلمت إلا يومئذ » را حذف و روايت را به دلخواه خود نقل مي‌كنند .

رك : صحيح البخاري ، ج 4 ، ص 70 و ج 6 ، ص 45 و صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 175 .

محمد بن عمر بن واقدي ، تاريخ نويس معروف اهل سنت مي‌نويسد :

. . . فكان ابن عباس رضي اللّه عنه يقول : قال لي في خلافته ]يعني عمر[ وذكر القضية : إرتبت ارتياباً لم أرتبه منذ أسلمت إلا يومئذ ، ولو وجدت ذاك اليوم شيعة تخرج عنهم رغبة عن القضية لخرجت .

ابن عباس مي‌گويد : عمر بن الخطاب در زمان خلافتش از قضيه حديبيه ياد كرد و گفت : در آن روز (در نبوت پيامبر ) شك كردم ؛ به طوري كه از زمان اسلام آوردنم ، چنين شكي به من دست نداده بود ، اگر در آن روز كساني را پيدا مي‌كردم كه از من پيروي كنند و به دلخواه از اين معاهده خارج شوند‌ ، من نيز خارج مي شدم .

واقدي در ادامه به نقل از ابو سعيد خدري مي‌نويسد كه عمر به او گفت :

... والله لقد دخلني يومئذٍ من الشك حتى قلت في نفسي : لو كنا مائة رجلٍ على مثل رأيي ما دخلنا فيه أبداً !

كتاب المغازي ، الواقدي ، ج 1 ، ص 144 ، باب غزوة الحديبية ، طبق برنامه المكتبة الشاملة ، الإصدار الثاني ، اين كتاب را در اين سايت نيز مي‌توانيد پيدا كنيد . http://www.alwarraq.com .

قسم به خدا چنان شك كرده بودم كه با خودم مي گفتم : اگر صد نفر با من هم نظر بود ، هرگز اين معاهده را نمي‌پذيرفتم .

آيا خداوند مي‌تواند از چنين كسي رضايت دائمي خود را اعلام نمايد ؟ آيا عدم ايمان قلبي به نبوت رسول خدا و شك در آن با رضايت خداوند از آن شخص قابل جمع است ؟!

**************************************************

جواب سوم : پس فقط صحابه ای(تا آخر عمر خود) رضایت دائمی خداوند را دارا خواهند شد که به شرط اعلام شده در آیه پایبند باشند.

این امر منطقی نیز می باشد چون آیه نمیفرماید اینها را ما به درجه عصمت رساندیم که دیگر امکان هیچ گناه و خطایی از آنها سر نخواهد زد ،بلکه فرموده به شرط تداوم ایمان مورد رضای الهی قرار می گیرند، مثل این است که مومن بر اثر فشار های اقتصادی اگر مثلا دزدی کند دیگر در آن حال مومن نیست . تداوم ایمان آن است که در تمام دوران زندگی به ایمان و آنچه باعث تقویت آن می شود پایبند باشد .

آیا همه صحابه در تمام عمر خود هیچ خطایی نکردند ؟

پس اینهمه اختلافات و جنگ های صحابه با یکدیگر چیست؟

مگر نه اینست که در یک نزاع خلاصه یک طرف حق است وطرف دیگر باطل ، به این ترتیب طرف باطل دیگر از مومنین نخواهد بود و مشمول آیه بیعت رضوان نخواهد شد هر چند که در بیعت رضوان هم حضور داشته باشد.

**************************************************

جواب چهارم : كلمه « اذ » در « إِذْ يُبَايِعُونَكَ » ظرفيه است ، ووقتي ظرفيه شد معناي آيه چنين مي‌شود كه خداوند از مؤمنين ، در آن زماني كه بيعت كردند راضي بوده است ، نه اين كه به خاطر آن بيعت ، همواره از آن‌ها راضي خواهد ،  پس قطعاً شامل آينده‌ همه افراد حاضر در آن واقعه نمي باشد.

ابن هشام انصاري در باره كلمه «اذا» مي‌گويد :

والجمهور على أن إذا لا تخرج عن الظرفية .

ابن هشام الأنصاري ، مغني اللبيب عن كتب الأعاريب ، ج 1 ، ص 129 ، تحقيق : د . مازن المبارك / محمد علي حمد الله ، ناشر : دار الفكر - دمشق ، الطبعة : السادسة ، 1985 .

و نيز طبق قواعد نحوي ، وقتي كلمه «اذ» بر فعل مضارع وارد شود ، معناي آن را به ماضي تغيير خواهد داد.

چنانچه رضي الدين استرآبادي مي‌گويد :

و ( إذ ) إذا دخل على المضارع قلبه إلى الماضي كقوله تعالى : ( وإذ يمكر بك الذين كفروا ) و : ( إذ يقول ) ، ويلزمها الظرفية .

الأسترآبادي ، رضي الدين محمد بن الحسن (متوفاي686هـ) ، شرح الرضي على الكافية ، ج 3 ، ص 200 ، تحقيق : تصحيح وتعليق : يوسف حسن عمر ، ناشر : مؤسسة الصادق – طهران ، 1395 - 1975 م .

اين رضايت نمي‌تواند دائمي و ابدي باشد و يا عاقبت به خير شدن تمامي كساني كه آن‌جا حضور داشتند را تضمين نمايد ؛ زيرا حداكثر چيزي كه آيه ثابت مي‌كند اين است كه خداوند از آن‌ها در زماني كه بيعت كرده‌اند ، راضي شده است و علت رضايت نيز پيماني است كه در آن روز بسته‌اند .

به عبارت ديگر : اين رضايت تا زماني باقي خواهد بود كه علت آن ؛ يعني بيعت و عهد و پيمان نيز به حال خود باقي باشد و تغيير و تبديلي در آن ايجاد نشود ؛ زيرا وجود معلول بدون علت ، محال است .

رضايت خداوند از مردم ، فقط به خاطر عملي است كه انجام مي‌دهند و خود شخص بدون آن عمل مرضي خداوند نخواهد بود ؛ يعني تا زماني شخص مرضي خداوند خواهد بود كه آن عمل نيز موجود باشد ؛ اما زماني كه شخص آن عمل را با گناهان خود از بين ببرد ، رضايت خداوند نيز سلب خواهد شد .

بهترين دليل بر اين مطلب ، آيه‌اي كه خداوند در باره همين عهد و پيمان نازل كرده است :

إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ  فَمَن نَّكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ عَلىَ‏ نَفْسِهِ  وَ مَنْ أَوْفىَ‏ بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا . الفتح / 10 .

كسانى كه با تو بيعت مى‏كنند (در حقيقت) تنها با خدا بيعت مى‏نمايند ، و دست خدا بالاى دست آن ها است ؛ پس هر كس پيمان‏شكنى كند ، تنها به زيان خود پيمان شكسته است و آن كس كه نسبت به عهدى كه با خدا بسته وفا كند ، به زودى پاداش عظيمى به او خواهد داد .

در اين آيه خداوند به صراحت مي‌گويد كه اگر كسي پيماني را كه با خداوند بسته است بشكند ، فقط به خودش ضرر زده است و خداوند پاداش اين پيمان را به كسي خواهد داد كه به آن وفادار مانده و خللي در آن ايجاد نكنند.

بنابراين ، آيه فقط شامل كساني مي‌شود كه در آن روز بيعت كرده و تا آخر عمر بر عهد خود وفادار مانده باشد . و اگر قرار بود كه اين رضايت ابدي باشد ، چه نياز بود كه خداوند بفرمايد : " فَمَن نَّكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ " ؟ آيا گفتن اين جمله لغو و بي فايده نبود ؟

اين مطلب از روايات بسياري نيز قابل استفاده است:

چنانچه مالك بن أنس در المؤطأ نقل مي‌كند :

عَنْ أَبِي النَّضْرِ مَوْلَى عُمَرَ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ أَنَّهُ بَلَغَهُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ لِشُهَدَاءِ أُحُدٍ هَؤُلَاءِ أَشْهَدُ عَلَيْهِمْ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ الصِّدِّيقُ أَلَسْنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ بِإِخْوَانِهِمْ أَسْلَمْنَا كَمَا أَسْلَمُوا وَجَاهَدْنَا كَمَا جَاهَدُوا فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ بَلَى وَلَكِنْ لَا أَدْرِي مَا تُحْدِثُونَ بَعْدِي فَبَكَى أَبُو بَكْرٍ ثُمَّ بَكَى ... .

رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم با اشاره به شهداي احد فرمود : گواهي مي‌دهم كه اينان برادر من و مردان نيكي بودند ، ابوبكر گفت : مگر ما برادران آنان نبوديم ، ما هم آن گونه كه آنان مسلمان شدند و در راه خدا جهاد كردند ، مسلمان شديم و در راه خدا پيكار كرديم ، رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم  فرمود : آري ؛ ولي نمي‌دانم كه شما بعد از من با دين خدا چه خواهيد كرد ، ابوبكر با شنيدن اين سخن گريه كرد .

مالك بن أنس أبو عبدالله الأصبحي (متوفاي179هـ) ، موطأ الإمام مالك ، ج 2 ، ص 461 ، تحقيق : محمد فؤاد عبد الباقي ، ناشر : دار إحياء التراث العربي - مصر .

النمري القرطبي ، أبو عمر يوسف بن عبد الله بن عبد البر (متوفاي 463هـ) ، الاستذكار الجامع لمذاهب فقهاء الأمصار ، ج 5 ، ص 104 ، تحقيق : سالم محمد عطا - محمد علي معوض ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت ، الطبعة : الأولى ، 2000م .

الجزري ، المبارك بن محمد ابن الأثير (متوفاي544هـ) ، معجم جامع الأصول في أحاديث الرسول ، ج 9 ، ص 510 .

اين حديث صراحت دارد كه حُسن عاقبت افرادي مثل ابوبكر مشروط به اين است كه در آينده بيعت خود را نشكنند و اعمالي انجام ندهند كه غضب الهي جايگزين رضايتش شود .

**************************************************

جواب پنجم : برخي از صحابه‌اي كه در اين بيعت حضور داشته‌اند ، به شكستن بيعت اعتراف كرده‌اند ؛ از جمله براء بن عازب ، ابو سعيد خدري و عايشه .

الف : براء بن عازب :

بخاري در صحيحش مي‌نويسد :

عَنْ الْعَلَاءِ بْنِ الْمُسَيَّبِ عَنْ أَبِيهِ قَالَ لَقِيتُ الْبَرَاءَ بْنَ عَازِبٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا فَقُلْتُ طُوبَى لَكَ صَحِبْتَ النَّبِيَّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَبَايَعْتَهُ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَقَالَ يَا ابْنَ أَخِي إِنَّكَ لَا تَدْرِي مَا أَحْدَثْنَا بَعْدَهُ .

صحيح البخارى ، ج 5 ، ج65 ، ح 4170 كتاب المغازي باب غزوة الحديبية .

علاء بن مسيب از پدرش نقل مي‌كند كه : براء بن عازب را ملاقات كردم و به او گفتم : خوشا به حالت كه عصر پيامبر را درك كردي و با آن حضرت در زير درخت بيعت كردي . براء بن عازب گفت : پسر برادرم ! تو نمي‌داني كه ما چه بدعت‌هايي را بعد از پيامبر گذاشته‌ايم !

براء بن عازب كه از بزرگان صحابه و از كساني است كه در بيعت شجره حضور داشته است ، شهادت مي‌دهد كه او و ديگراني كه در اين واقعه حضور داشته‌اند ، بعد از پيامبر بدعت‌هاي بسياري گذاشته‌اند كه اين خود بهترين شاهد است بر اين كه رضايت خداوند از بيعت كنندگان در حديبيه ، ابدي و دائمي نبوده است .

ب : اعتراف أبي سعيد الخدرى :

ابن حجر عسقلاني در الإصابة مي‌نويسد :

عن العلاء بن المسيب عن أبيه عن أبي سعيد قلنا له هنيئا لك برؤية رسول الله صلى الله عليه وسلم وصحبته قال إنك لا تدري ما أحدثنا بعده .

الإصابة ، ابن حجر ، ج 3 ، ص 67 و الكامل ، عبد الله بن عدي ، ج 3 ، ص 63 و ... .

علاء بن مسيب از پدرش نقل مي‌كند از أبي سعيد نقل مي‌كند كه ما به ابو سعيد گفتم : خوشا به حالت كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم را ديدي و صحابي او شدي! . ابو سعيد گفت : تو نمي داني كه ما بعد از پيامبر چه بدعت‌هايي را گذاشتيم .

ج : عايشه :

ذهبي در سير اعلام النبلاء مي‌نويسد :

عن قيس ، قال : قالت عائشة... إني أحدثت بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم حدثا ، ادفنوني مع أزواجه . فدفنت بالبقيع رضي الله عنها

سير أعلام النبلاء ، الذهبي ، ج 2 ، ص 193 و الطبقات الكبري ، محمد بن سعد ، ج 8 ، ص74 ، ترجمة عائشة ، والمصنّف ، ابن أبي شيبة الكوفي ، ج 8 ، ص708 و ...

از قيس نقل شده است كه عايشه مي‌گفت : من بعد از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم بدعت‌هاي زيادي انجام داده‌ام ، مرا با همسران رسول خدا دفن كنيد ، پس او را در بقيع دفن كردند .

حاكم نيشابوري نيز اين روايت را نقل و بعد از آن مي‌گويد :

هذا حديث صحيح على شرط الشيخين ولم يخرجاه .

المستدرك على الصحيحين ، الحاكم ، ج 4 ، ص6 .

و ذهبي نيز در تلخيص المستدرك نظر او را تأييد مي‌كند .

آيا با اين اعترافي كه بزرگان صحابه بر بدعت‌گذاري بعد از آن حضرت كرده‌اند ، مي‌توان با قاطعيت گفت كه اين آيه شامل تمامي صحابه شده و رضايت دائمي خداوند را از آن‌ها اعلام مي‌دارد ؟

**************************************************

جواب ششم : قاتل عثمان نیز در ميان بيعت كنندگان بود:

يكي مباحثي كه استدلال اهل سنت به آيه «بيعت رضوان» را براي اثبات رضايت خداوند از صحابه باطل مي‌كند ، بودن قاتلان عثمان در ميان آن‌ها است . برخي از افرادي كه قطعاً جزء بيعت كنندگان در شجره بوده‌اند ، در قضيه كشتن عثمان نقش فعال داشته‌اند . كساني همچون :‌ عبد الرحمن بن عديس ، فروة بن عمرو انصاري ، جبلة بن عمرو ساعدي ، طلحة بن عبيد الله ، عائشة بن أبي بكر و ...

آيا رضايت دائمي خداوند ، شامل اين افراد نيز مي‌شود ؟ آيا رضايت خداوند شامل عبد الرحمن بن عديس كه رهبر شورشيان بود و يا جبلة بن عمرو ساعدي كه از دفن عثمان در قبرستان مسلمانان جلوگيري كرد ،‌ نيز مي‌شود ؟

يكي از كساني كه هم در بيعت رضوان و هم در كشتن عثمان حضور و نقش اساسي داشته و گفته‌اند كه سركرده اصلي لشكر مصر و قيام كنندگان عليه عثمان محسوب مي‌شده ، عبد الرحمن بن عديس است .

ابن عبد البر در الإستيعاب مي‌نويسد :

عبد الرحمن بن عديس البلوي مصري شهد الحديبية ذكر أسد ابن موسى عن ابن لهيعة عن يزيد بن أبي حبيب قال كان عبد الرحمن بن عديس البلوي ممن بايع تحت الشجرة رسول الله صلى الله عليه وسلم قال أبو عمر هو كان الأمير على الجيش القادمين من مصر إلى المدينة الذين حصروا عثمان وقتلوه .

عبدالرحمن ابن عديس كسي بود كه با پيامبرصلي الله عليه وآله وسلم در زير درخت بيعت كرد و پرچمدار گروهي بود كه خانه عثمان را محاصره كردند و وي را به قتل رساندند.

الاستيعاب ، ابن عبد البر ، ج 2 ص 840 ، ح 1437.

و ابن اثير در تاريخش مي‌نويسد :

عبد الرحمن بن عديس البلوي أمير القادمين من مصر لقتل عثمان وكان ممن بايع النبي تحت الشجرة .

عبد الرحمن بن عديس ، فرمانده سپاهي بود كه از مصر براي كشتن عثمان آمده بودند . او كسي است كه در بيعت شجره با پيامبر بيعت كرده بود .

الكامل في التاريخ ، ابن الأثير ، ج 3 ص 287 .

و ابن أبي شيبه مي‌نويسد :

قدم عبد الرحمن بن عديس البلوي وكان ممن بايع تحت الشجرة فصعد المنبر

المصنف ، ابن أبي شيبة الكوفي ، ج 7 ص 492 و ج 8 ص 43 و الآحاد والمثاني ، الضحاك ، ج 2 ص 472 و ج 5 ص 74  و كتاب السنة ، عمرو بن أبي عاصم ، ص 581 ،تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 35 ص 107 .

حال يا بايد اهل سنت قائل شوند كه خداوند از قاتل عثمان براي هميشه راضي شده و قتل عثمان هيچ خللي در اين رضايت ندارد و يا بايد بپذيرند كه صرف حضور در صلح حديبيه و بيعت با رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم نمي‌تواند سبب رضايت دائمي خداوند از شخصي باشد .

**************************************************

جواب هفتم : قاتل عمار بن ياسر نیز در ميان بيعت كنندگان بیعت رضوان بود :

طبق روايات متواتري كه در كتاب‌هاي شيعه و در صحيح ترين كتاب‌هاي اهل سنت وجود دارد ، قاتل عمار بن ياسر قطعاً در جهنم خواهد بود ؛ چنانچه بخاري در صحيح خود مي‌نويسد :

هنگام ساختن مسجد مدينه ، عمار ياسر برخلاف ديگران كه يك خشت برمي‌داشتند ، او دو تا دو تا مي‌آورد ، پيامبر اسلام او را ديد ، با دستان مباركش ، غبار را از سر و صورت نازنين عمار زدود و بعد فرمود :

وَيْحَ عَمَّارٍ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ ، يَدْعُوهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ ، وَيَدْعُونَهُ إِلَى النَّار .

عمار را گروه نابكار مي‌كشند ؛ در حالي كه عمار آن‌ها را به سوي بهشت و آن‌ها عمار را به سوي آتش دعوت مي‌كنند .

صحيح البخاري ، ج1 ، ص 115 ، كتاب الصلاة، ب 63 ، باب التَّعَاوُنِ فِي بِنَاءِ الْمَسْجِدِ ، ح 447 و صحيح البخاري ، ج2 ، ص207 ، كتاب الجهاد والسير، ب 17 ، باب مَسْحِ الْغُبَارِ عَنِ النَّاسِ ، فِي السَّبِيلِ ، 2812 .

جالب اين است كه خود ابو الغاديه ، قاتل عمار ، نقل كرده است كه كشنده عمار در آتش است .

ذهبي در ميزان الإعتدال مي‌نويسد :

عن أبي الغادية سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول : قاتل عمار في النار وهذا شيء عجيب فإن عمارا قتله أبو الغادية

از أبو غاديه نقل شده است كه از رسول خدا شنيدم كه مي‌فرمود : كشنده عمار در آتش است . و اين چيزي است عجيب ؛ زيرا خود ابو غاديه عمار را كشته است .

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (748هـ)، ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 2، ص 236، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1995م.

جالب اين است كه همين شخص از كساني است كه در بيعت رضوان حضور داشته و با پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم بيعت كرده است .

ابن تيميه حراني مي‌نويسد :

كان مع معاوية بعض السابقين الأولين وإن قاتل عمار بن ياسر هو أبو الغادية وكان ممن بايع تحت الشجرة وهم السابقون الأولون ذكر ذلك ابن حزم وغيره .

ازمهاجران نخستين، افرادي معاويه را همراهي مي كردند،  وقاتل عمار ياسر ابو الغاديه است واو از كساني  است كه با پيامبر زير شجره  بيعت كرده و آن‌ها از سابقين الأولين هستند . اين مطلب را ابن حزم و ديگران نقل كرده‌اند .

منهاج السنة ، ج6 ، ص333 .

و ابن اثير در اسد الغابه مي‌نويسد :

أبو الغادية، الجهني بايع النبي صلى الله عليه وسلم .

ابو الغاديه كسي است كه با پيامبر بيعت كرده است .

أسد الغابة ، ابن الأثير ، ج 5 ص 267 .

حال چگونه مي‌توان پذيرفت كه تمامي كساني كه در بيعت رضوان حضور داشته‌اند ، براي هميشه از گمراهي بيمه هستند و خداوند براي هميشه از آن‌ها راضي است ؟

**************************************************

جواب هشتم : کسانی که در بیعت رضوان پيمان بر عدم فرار در جنگ‌ها را با رسول الله(ص) بستند ، از جنگ فرار کردند:

از آن‌جايي كه در جنگ‌هاي گذشته از جمله جنگ احد ، بسياري از صحابه از ميدان جنگ گريختند و رسول خدا را تنها گذاشتند ‌، آن حضرت اين بار در حديبيه با صحابه بيعت كرد و از آن‌ها پيمان گرفت كه هيچ گاه در جنگ‌ها فرار نكنند .

مسلم نيشابوري در صحيحش مي‌نويسد :

عن جَابِرٍ قال كنا يوم الْحُدَيْبِيَةِ أَلْفًا وأربعمائة فَبَايَعْنَاهُ وَعُمَرُ آخِذٌ بيده تَحْتَ الشَّجَرَةِ وَهِيَ سَمُرَةٌ وقال بَايَعْنَاهُ على أَنْ لا نَفِرَّ ولم نُبَايِعْهُ على الْمَوْتِ

از جابر نقل شده است كه گفت : در روز حديبيه ما هزار و چهار صد نفر بوديم كه با پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بيعت كرديم ، عمر در آن روز زير درخت سَمُرَه دستهايش را در بغل گرفته بود و مي‌گفت : ما با پيامبر بيعت كرديم تا از جنگ فرار نكنيم نه اين كه تا سر حدّ مرگ بيعت كرده باشيم .

صحيح مسلم ، ج 3  ، ص 1483 ، ح1856 ، بَاب اسْتِحْبَابِ مُبَايَعَةِ الْإِمَامِ الْجَيْشَ عِنْدَ إِرَادَةِ الْقِتَالِ وَبَيَانِ بَيْعَةِ الرِّضْوَانِ تَحْتَ الشَّجَرَةِ .

فرار صحابه در جنگ حنين :

عهد و پيماني كه آن‌ها با پيامبر بسته بودند‌ ،‌ اين بود كه فرار نكنند . مسلّما كساني كه به اين عهد و پيمان خود وفادار ماندند ،‌ اين آيه شامل آن‌ها خواهد شد ؛ اما با بررسي تاريخ صدر اسلام ، مي‌بينيم كه بسياري از آن‌ها به پيمان خود وفادار نبوده‌ و بازهم در جنگ‌هاي ديگر فرار كردند و رسول خدا صلي الله عليه وآله را تنها گذاشتند ؛ از جمله در جنگ حنين پيماني را كه در حديبيه بسته بودند فراموش و فرار را بر قرار ترجيح دادند .

خداوند در باره فراريان از جنگ حنين مي‌فرمايد :

وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرين. التوبه /25 .

و در روز حنين (نيز يارى نمود) در آن هنگام كه فزونى جمعيّتتان شما را مغرور ساخت، ولى (اين فزونى جمعيّت) هيچ به دردتان نخورد و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شده سپس پشت (به دشمن) كرده، فرار نموديد!

و نيز بسياري از بزرگان اهل سنت به نقل از ابن مسعود نوشته‌اند :

كنت مع رسول اللَّهِ صلى اللَّهُ عليه وسلم يوم حُنَيْنٍ فَوَلَّى عنه الناس وَبَقِيتُ معه في ثَمَانِينَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ.

در روز حنين همراه رسول‏اللَّه ‏صلي الله عليه وآله بودم،  مسلمانان از جنگ فرار كردند ، من به همراه هشتاد نفر از مهاجرين و انصار در كنار ايشان مانديم.

تاريخ الإسلام ، ذهبي ، ج 2 ، ص 582 و فتح الباري شرح صحيح البخاري ، ابن حجر العسقلاني ، ج 8 ، ص 30 و السيرة النبوية ، ابن كثير ، ج 3 ، ص 629 و البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج 4  ، ص 332 و تفسير ابن كثير ، ج 2 ، ص 346 و تفسير ابن أبي حاتم ، ج 5  ، ص 1670 و المعجم الكبير ، الطبراني ، ج 10 ، ص 169 .

حاكم نيشابوري بعد از نقل روايت مي‌گويد :

اسناد اين حديث صحيح است ولي شيخين آن را نياورده اند.

هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه .

البته نام افراد ديگري نيز نقل شده است ؛‌ ولي مهم اين است كه ثابت شود بسياري از صحابه پيماني را كه با رسول خدا بسته بودند ، فراموش كردند .

عمر بن خطاب  فرارش را توجيه مي كند:

جالب تر از همه اين است كه نام خليفه دوم نيز در ميان فرار كنندگان ديده مي‌شود . بخاري در صحيح خود مي‌نويسد :

عَنْ أَبِي مُحَمَّد ، مَوْلَى أَبِي قَتَادَةَ عَنْ أَبِي قَتَادَةَ  رضى الله عنه  قَالَ خَرَجْنَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم عَامَ حُنَيْن ، فَلَمَّا الْتَقَيْنَا كَانَتْ لِلْمُسْلِمِينَ جَوْلَة ٌ، فَرَأَيْتُ رَجُلاً مِنَ الْمُشْرِكِينَ عَلاَ رَجُلاً مِنَ الْمُسْلِمِينَ ، فَاسْتَدَرْتُ حَتَّى أَتَيْتُهُ مِنْ وَرَائِهِ حَتَّى ضَرَبْتُهُ بِالسَّيْفِ عَلَى حَبْلِ عَاتِقِهِ ، فَأَقْبَلَ عَلَىَّ فَضَمَّنِي ضَمَّةً وَجَدْتُ مِنْهَا رِيحَ الْمَوْتِ ، ثُمَّ أَدْرَكَهُ الْمَوْتُ فَأَرْسَلَنِي، فَلَحِقْتُ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ فَقُلْتُ مَا بَالُ النَّاسِ قَالَ أَمْرُ اللَّهِ ، ثُمَّ إِنَّ النَّاسَ رَجَعُوا ... .

ابوقتاده مي گويد : سالي كه جنگ حنين اتفاق افتاد ، همراه رسول خدا (ص) بودم ، وقتي كه دو لشكر روبروي هم قرار گرفتند ، مسلمانان فرار مي كردند ، سپس بر مي‌گشتند .

مردي از مشركان را ديدم كه بر يك مسلمان غلبه كرده ودر حال كشتن وي بود ، آن دو را دور زدم  تا از پشت شمشيري بين گردن و شانه‌اش وارد كردم ، آن مرد مشرك برگشت و مرا محكم در آغوشش گرفت و فشار داد كه بوي مرگ احساس كردم  ،  مرا رها كرد و بر زمين افتاد و مرد . عمر را ملاقات كردم ، گفتم چرا مردم فرار مي‌كنند  ؟ گفت امر و دستور خداوند اين است .

صحيح بخاري ، ج 4 ص 58 ، ح3142 ، كتاب فرض الخمس، ب 18 ، باب مَنْ لَمْ يُخَمِّسِ الأَسْلاَبَ و ج 5 ص 100 ، كتاب المغازى ، ب 54 ، باب قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى ( وَيَوْمَ حُنَيْن ... ، ح 4321 و صحيح مسلم ، ج 5 ص 148 .

اين توجيه دقيقا با حكم خداوند در قرآن كه از فرار از صحنه جنگ نهي فرموده است متضاد ونافرماني را اثبات مي كند.

يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُواْ زَحْفًا فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبَار . وَ مَن يُوَلِّهِمْ يَوْمَئذٍ دُبُرَهُ إِلا مُتَحَرِّفًا لِّقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيزًِّا إِلىَ‏ فِئَةٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِّنَ اللَّهِ وَ مَأْوَئهُ جَهَنَّمُ  وَ بِئْسَ المَْصِير . الأنفال / 15 و 16.

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد ! هنگامى كه با انبوه كافران در ميدان نبرد رو به رو شديد ، به آن ها پشت نكنيد (و فرار ننماييد) ! .

و هر كس در آن هنگام به آنها پشت كند، مگر آنكه هدفش كناره‏گيرى از ميدان براى حمله مجدد، و يا به قصد پيوستن به گروهى (از مجاهدان) بوده باشد، (چنين كسى) به غضب خدا گرفتار خواهد شد و جايگاه او جهنم ، و چه بد جايگاهى است ! .

بخاري در نقل حديثي از پيامبر گرامي (ص) فرار از جنگ را از مهلكات دانسته و مي‌نويسد :

عن أبي هُرَيْرَةَ رضي الله عنه عن النبي صلى الله عليه وسلم قال اجْتَنِبُوا السَّبْعَ الْمُوبِقَاتِ... وَالتَّوَلِّي يوم الزَّحْفِ وَ....

ابوهريره از رسول خدا (ص) نقل مي‌كند كه فرمود : از هفت چيز كه سبب ورود و بقاء در آتش مي‌شود بپرهيزيد . از آن جمله است  فرار از جبهه جنگ .

صحيح البخاري ، ج 3 ، ص 195 ، ح 2766 ، كتاب الوصايا، ب 23 ، باب قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى ( إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ  و ج 8 ، ص 34 ، ح 6857 ، كتاب الحدود، ب 44 ، باب رَمْىِ الُْمحْصَنَاتِ و صحيح مسلم ، ج 1 ، ص 64 و ... .

شوكاني در ذيل اين حديث مي‌گويد :

وقد ذَهَبَ جَمَاعَةٌ من أَهْلِ الْعِلْمِ إلَى أَنَّ الْفِرَارَ من مُوجِبَاتِ الْفِسْقِ .

جماعتي از علماء فرار از جنگ را موجب فسق دانسته‌اند .

نيل الأوطار من أحاديث سيد الأخيار شرح منتقى الأخبار ، محمد بن علي بن محمد الشوكاني (متوفاي 1255هـ) ، ج 8   ص 78 – 80 ، ناشر : دار الجيل ، بيروت – 1973 .

**************************************************

جواب نهم : صفات خداوند بر دو نوع است : صفات ذات و صفات فعل . صفات ذات ، صفاتي است كه از ازلي و أبدي است ؛ اما صفات فعل اين گونه نيست ؛ بلكه ممكن است در زماني باشد و در زماني نباشد ؛ چنانچه فخر رازي در اين باره ميگويد :

والفرق بين هذين النوعين من الصفات وجوه . أحدها : أن صفات الذات أزلية ، وصفات الفعل ليست كذلك . وثانيها : أن صفات الذات لا يمكن أن تصدق نقائضها في شيء من الأوقات ، وصفات الفعل ليست كذلك . وثالثها : أن صفات الفعل أمور نسبية يعتبر في تحققها صدور الآثار عن الفاعل ، وصفات الذات ليست كذلك

تفسير الرازي ، الرازي ، ج 4 ، ص 75 .

فرق بين اين دوگونه از صفات خداوند ( ذات و فعل) چند چيز است : 1 . صفات ذات در خداوند ازلي و هميشگي بوده و حال آن كه صفات فعل اين چنين نيست ؛ 2 . نقيض صفات ذات ، هچ وقت امكان وقوع ندارد ( مثل جهل در مقابل علم ) ؛ ولي صفات فعل اين گونه نيست ؛ 3 . صفات فعل نسبي است كه گاهي با ظهور در آثاري از فعل محقق شود ؛ ولي صفات ذات نسبي نيست ( ؛ بلكه قطعي ، دائمي و هميشگي است ) .

و رضا و يا غصب نيز وقتي به خداوند نسبت داده مي‌شود ، به معناي دادن ثواب و پاداش است نه آن هيأتي كه عارض و حادث بر نفس مي‌شود ؛ زيرا محال است خداوند در معرض حوادث قرار گيرد ؛ بنابراين رضايت و غضب از صفات فعل است نه از صفات ذات . وقتي از صفات فعل شد ، نمي‌تواند دائمي باشد . ابن حجر عسقلاني در اين باره مي‌گويد :

ومعنى قوله ولا يرضى أي لا يشكره لهم ولا يثيبهم عليه فعلى هذا فهي صفة فعل .

فتح الباري ، ابن حجر ، ج 11 ، ص 350 .

معناي اين سخن « ولا يرضي » اين است كه در برابر انجام فعلي از آنان قدرداني نمي‌كند و پاداش نمي‌دهد كه در اين صورت ، اين عمل از خداوند از اوصاف فعل خداوند خواهد بود .

نتيجه گيري :

اولاً : رضايت خدا از تمامي بيعت كنندگان نيست ؛ بلكه با شرط «المؤمنين» ، كساني كه در آن زمان ايمان واقعي نداشته و يا در نبوت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم ترديد داشته‌اند ، خارج شود ؛

ثانياً : رضايت خداوند از بيعت كنندگان محدود و مشروط به اين است كه پيماني را كه در حديبيه بسته‌اند ، فراموش نكرده و همواره به آن پايبند باشند و كاري نكنند كه رضايت خداوند از آن‌ها تبديل به خشم و غضب شود .

بنابراين با آيه «بيعت رضوان» نمي‌توان رضايت دائمي خداوند از کل صحابه از جمله خليفه دوم و امثالهم را ثابت و اعمالي همچون غصب خلافت امير مؤمنان و هجوم به خانه آن حضرت انجام داده است ، را انكار و يا توجيه كرد .

 
 
تمامي حقوق اين پايگاه محفوظ و متعلق به شميم شيعه ميباشد. کپي برداري از مطالب سايت برای عموم آزاد مي‌باشد